روزشمار ظهور

دلنوشته" ايام مذهبي‌ "

یاس کبود

 بسم رب المهدی

فضای خرابه را ابر غم پوشانیده. همه ساکت اند. و در سکوت پر حرف خویش سرشک غم می بارند. شب است اما شب شهر شام سیاه تر از همه ی شب هاست. گویاه ماه و ستاره در آسمان آن شهر مضایی ندارد. اما نه اشتباه می کنند ماه و ستاره ها همه در زمین اند.

خرابه ستاره باران است. و همه ستاره هایش اندر فراق ماه با هم عهد بسته اند تا صبح حتی یکبار هم چشمک نزنند. برگردن تمامی ستاره ها مدال حلقه ی اسارت قرار گرفته است. همه سر بر آسمان پر ابر دلشان نهاده اند و خدا خدا می کنند خدا هلال زینب را برساند آری آنها خدا خدا می کنند اما آرام. اشک می ریزند اما آرام. می سوزند چون شمع اما آرام. آرام تر از حَسنینِ غریب مدینه از فراق یاس کبودشان. یاس کبود ... آری خرابه شام نیز گلستانی است از یاس های کبود.

و در میان این یاس ها گلی است غنچه تر از همه. کبودی های بدنش دل زینب عقیله ی بنی هاشم را سوزانده است. دل نازکش تاب نیاورد. سکوت در خرابه، نیاوردن نام بابا در حضور نی دارها، تحمل فراق هم بازی اش علی اصغر، و هزاران قانون سخت دیگر درون شیشه نازک دلش جا نمی شد. و بالاخره ترک برداشت اما اینبار ترک های دلش عمیق تر شده بود. آسمان ابری نبود اما باران می آمد. باران اشک بنت الحسین زمین خرابه را خیس کرده بود. – عزیز دل برادرم! میوه دلم! رقیه ام! چه شده که این چنین بغضت را شکستی؟ شاید دوباره عطش درونش را می سوزاند؟ آیا گرسنه بود؟ نکند دوباره زخم پاهایش ... .

خاک نشینان عرش به خروش افتاده بودند. یکی از روزهای شیرین وصال مدینه می گوید. یکی وعده ی دیرینه ی انجام نرسیده ی مسافرت را می دهد. یکی لباس های کوچک مسافر شش ماهه را آورده است اما نه گویا دل سوخته ی آن یاس کبود را، دل سوخته ی مادر علی اصغر هم نمی تواند آرام کند. زین العابدین چشم هایش را می گیرد و زینب پاهایش را مرهم بی یاوری می گذارد. یاس گلستان حسینِ فاطمه علیه السلام آرام شد. طشتی آوردند ورویش را پوشانده اند. باز هم طشت. خاطره ی خوشی از آن نداشت. چشم هایش را خیره کرده بود. و از سوز دل گشنه و تشنه نبودنش را به عمه می گفت. و زینب که اینبار نمی دانست چه باید کند تنها سکوت کرده بود. – عمه جان! گرسنه ام نیست. فقط دلم تنگ شده.  و با صدای ضعیف تر از همیشه گفت: بابایم را می خواهم. - عمه جان! مگر نگفته بودی بابایم در سفر است ببین که بابا آمده. ببین بالاخره جوابم را داد. آری آن یاس کبود و باغبان سر بر آغوش هم از رنج های پنهان فراق گفتند. گلهای نیلوفریِ جسمشان را که با شبنم عطش عجین شده بود تقدیم یکدیگر کردند و یاس از خارها و علفهای هرز سر راهش گفت و باغبان از ... . تمام شد! انگار همه چیز تمام شد. دیگر صدای گریه نمی آمد. پاهای پرآبله رقیه خوب شد. و رقیه ... . آب شد. و در زمین جاودانگی فرو رفت.

وای خدای شمع پرور گلهای شمع دانی باغبان باغ و خزان انتظار ما را برسان چرا که دلهای ترک خورده ی ما هم چون رقیه منتظر است اما ...

 


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
پاتوق عمارها ، اخبار ، صالحون