روزشمار ظهور

دلنوشته" ايام مذهبي‌ "

شام غربت

بسم رب المهدی

اهالی شهر همه جمع شده بودند گویا خبر مهمی در راه است شاید هم شخصیت مهمی به این شهر خواهد آمد اما نه ...

کمی بیشتر دقت کمی می بینی گویا آن شخصیت چندان هم برای اهل این شهر مهم نیست را دامن هایشان  پر از سنگ است عده ای هم بر پشت بام خانه ها تا توانسته اند سنگ جمع کرده اند و منتظر ایستاده اند پچ پچ اهالی شهر ورود تعدادی اسیر خارج شده از این را می رساند اسیر خارجی؟! عده ای هم برزبانشان لعنت بر آن از دین بیرون شده ها جاری است ...

صدای زنگ کاروان می آید اما اهالی شهر دیگر پچ پچ هم نمی کنند گویا اتفاق بسیار سنگینی فضای شهر شام را گرفته است آری چشمهای مدوّر آنها هجده سر بریده بر بالای نی را می بینند یکی خورشید است و دیگری قمر همان خورشید. یکی ستاره است و دیگری برادر شش ماهه اش. یکی مؤذن است و دیگری ... پشت سر این انوار طاهره ی سر به فلک کشیده خاندان نور وحی در راه اند همه زن هستند و فقط یک مرد قامت استوار و دل خسته از رنج تلخ روزگار کوفه و کربلا است همه با یک زنجیر به هم وصل شده اند بر شترانی بدون محمل سوارند.

آری دروازه ی ساعات ورود خاندان پیامبر و شهادت را امروز در خود دید و مردم که درس مهمان نوازی معاویه را به مشتی سنگ و شربتی زهر کینه را نا باورانه جواب می دادند آری آنها که چندین سال است طبق بخشنامه ی ننگین معاویه نام علی را ابتدای تمامی خطبه هاشان با لعنته الله همراه ساخته اند و زخم کینه ی صفین آنها هنوز مرحم نخورده است با پیشانی هایی پینه بسته از سجده های طولانی و دستهایی خسته از چرخاندن تسبیح این بار نیز قربة إلی الله سنگ می زدند.

کاروانیان سخت دل آزرده اند از کوفه آمده اند شهری که سالها پدرشان علی درس توحید را با محبت اهل بیت به آنها داده بود اما جواب کوفیان را دیدند که چگونه ظالمانه حرف زدند و نتوانستند از زبان زینب عقیله بنی هاشم بنت علی جز « ما رأیتُ إلاّجمیلا » را بگیرند آری کاروان که هنوز زخم کوفیان آزارش می دهد در شام، شب سیاه فراق بیشتر به سراغش آمده است فراق همانها که روزی جسمشان مایه ی آرامش 84 زن و فرزند بود و حالا سرشان همانها که روزی زانوانشان زیر قدوم بانوی دو عالم برای سوار شدن بر محمل بود و حالا چشمهای از خجلت بسته شده ی شان.

آری چشمهای کاروانیان به سمت اهالی کینه صفت شیطان سوار شامی بود و نه به زمین پست و ناهموار و پراز سنگ آنجا. آنها چند ماه است چشمشان به سمت خورشید های شب تارشان عزیزهای دلشان و جوانهای با غیرتشان نشانه رفته است. و یزید که گویا این را فهمیده بود این بار در مجلس خود با طشتی از همان سر به استقبال فرزندان پیامبر فتح مکه رفت و برای گرفتن جان رقیه همان یک تصویر کافی بود ....

آری این جا همان شام است همان شامی که زین العابدین درباره ی آن می گفت الشام الشام ...

 


برچسب‌ها: مناسبتی
[ یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
پاتوق عمارها ، اخبار ، صالحون