روزشمار ظهور

دلنوشته" ايام مذهبي‌ "

یاران خورشید"درخشان تراز همه"

بسم رب المهدی

شب بود وتاریکی، و ظلمت جهل آسمان کربلا را در بر گرفته بود . گاهی ستاره ای با خون خود چشمکی می زد . سیاهی بر سیاهی چیره می شود هر از چند گاهی در آن آسمان ستاره ای خونین چشمکی می زند وخاموش می گردد.  واین ستاره ها گاهی به مهارت حبیب گاهی به مظلومیت قاسم وگاهی به وسعت علی اکبر اما...آن آسمان تنها وناریک که بر ظلمتش لحظه به لحظه اضافه می شد یک ماه زیبا هم داشت . ماهی که بودنش در آن آسمان شده بود مایه امیدی برای ستارگان تنها ی آن آسمان . ماه زیبای آن  آسمان خاموش شدن لحظه به لحظه ستاره های دیگر را می دید وجودش شعله ور گشت آن گاه که در آغوش هلالی اش ستاره وجود علی اصغر در حال خاموش شدن بود وقتی دید مشق ایثار دست عبدالله در حال تمام شدن است .وقتی دید مشکی خالی توسط دوش نشینش رقیه به گردنش افتاده وقتی دید برادرانش لحظاتی پیش نور خود را هدیه به خورشید داده اند... .

ماه شب چهاردهم دفتر مشق عبدالله را که با مهر وامضای خود تمام شده بود را برداشت ومشک رقیه را هم بر دست رفت وبه سمت خورشید منشا وجودش حرکت کرد .

قمر بنی هاشم لب به سخن گشود ." سرور من مرا رخصت می فرمایید که جان خود را فدایی شما بگردانم ؟"خورشید عالمین که شاید بعد از سه روز عطش با قامتی کمان از داغ جوان در میان صدای برخود نیزه ها وشمشیر صدای لطیف قمر بنی هاشم  را می شنید نتوانست این حرف را تحمل کند واز عمق جان به پهنای صورت بارانی اش می گفت :علمدارم ! ماه آسمانم !این گونه بامن سخن مگو . اگر نور تو نیز چون سایر ستارگانم خاموش گردد. آسمان شب فراق رقیه را چگونه پایان دهم ؟اگر قرص کاملت را این یاران ظلمت به  ماه پاره پاره تبدیل کنند زینب را چگونه تسکین دهم ؟ واگر چنگال کفتار های سیاه دل ،پرنده سفید مرابه خاک وخون کشد برای رباب چه جوابی ببرم ... .

اما ..اما نه تو که گردن اسبت نیز در رقابت با زانوان رشیدت شکست می خورد را کوتا ه قامتان ایمان نمی توانند شکست دهند .

پس ای شقایق دشت گل پرور من حال که عطش ، غنچه هایم را در بر گرفته و عطش غنچه هایم را در برگرفته وطوفان تشنگی روز شان را به شب مبدل ساخته امانت رقیه ام را ببر وبرای گل هایم جرعه ای آب بیاور ...

عباس بن علی علیه اسلام رجز می خواند .شاید هم لبیک می گفت . دشمنان خدا را از میان بر می داشت یادش آمد حجش را نیمه تمام گذاشته پس نیت حج وجان بازی در راه معشوق کرد و وارد مسجد شط فرات شد ومحرم به احرام مشک آب .پس می رفت وخدای کعبه را می دید به طواف پرداخت ودر طواف اولش دست راستش را در راه معشوق داد لبیک می خواند :" والله ان قطعتموا یمینی  انی احامی ابدا عن دینی  "وطواف دومش با اهدای دست چپش تکمیل شد. عباس بن علی علیه السلام هم چنان می چرخید تا اینکه تیر بر چشمانش نشست . دل سقا می لزرید چرا که می تر سید این تیر مانع دیدار یارش گردد باز هم استوار پیش می رفت یار را بهتر از طواف های قبلی می دید که طواف چهارمش با نشستن تیری بر مشک ،رنگ و بوی نا امیدی گرفت آسمان در پیش چشمانش سیاه شد . خدایا رقیه ام ! سکینه ام ! علی اصغرم ! منتظرند من بی مشک به خیام حرم نخواهم رفت . مسیر طوافش را تغییر داد به سمت دشمن بر گشت سرش به زیر بود وطواف پنجمش را با پذیرفت عمود آهن به پایان رساند . وسوال ذهن مادر ش ام ام البنین که مگر می شود عمود اهن برسر رشیدم فرود آید ..؟را بی پاسخ نهاد. ساقی دشت کربلاخود به معشوق نزدیک تر می شدوطواف آخرش را انجام داد.. اللهم عجل لولیک الفرجش را همان جا پشت مقام نخل های کربلا وزیر ناودانی از باران تیر  از خداخواست . آری عباس بن علی علیه اسلام در طواف آخرش به حاجتش رسید ومعبودش را در سیمای یار دید .در سیمای یاری که با ناله  دست تان جدا شده را را می بوسد گویی که پاره های قر آن را از زمین بر می دارد و برای همیشه شد باب الحوائج تاریخ.


برچسب‌ها:
[ شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
پاتوق عمارها ، اخبار ، صالحون