روزشمار ظهور

دلنوشته" ايام مذهبي‌ "

یاران خورشید "آزاده تر از همه"

 بسم رب المهدی

از دارالاماره بیرون آمد. شهره قدرت وشجاعت در میان کوفیان ، با دلی افسرده و سری به زیر افکنده بر دیوار شهر تکیه زد . سردار سپاه ابن زیاد به فرمان او تا لحظاتی دیگر عازم نینوا بود. دلش می لرزید. اما به راه افتاد . ناگهان ندایی را شنید. "تورا به بهشت مژده می دهم "برگشت . کسی را ندید . دوباره بانگ برآورد ."تو را به بهشت مژده می دهم "این با ر باسرعت بر گشت . اما ...هیچ کسی نبود . آهی از نهاد سینه کشید . وندای درونی اش را می شنید که می گفت :من که برای آوردن فرزند رسول خدا برای بیعت به یزید می روم . چه مژده ای برایم هست ؟بنا بر کدام قانون عشق ووفا می توان مرا مژده داد ؟

گام هایش را گاه تند وگاه آهسته بر می داشت . مسیر جنگ با وجدان را تا انتهای حضور حسین بن علی علیه السلام در مقابل پیمود .

دهانه هر دو اسب به هم می رسید .سردار سپاه کوفیان در برابر پرچمدار احیای دین رسول خداصل الله علیه وآله وسلم.

حربن یزید ریاحی که از آتش وجدان در تب وتاب بود . اولین لرزاننده دل علی اصغر گشت .وامیر دلها که از حال او وسپاهیانش خبر داشت ، به یاران فرمود تا در اختیار بگذارند آب هایی که ذخیره شده بود برای روز مبادا. کنون وقت اقامه نماز است و حر وسپاهیانش آماده نماز گشتند به اقامت امام زمانشان .

وحال این حر است که تقاضایی دارد از حسین بن علی علیه السلام . حسین جان، راهی را بجز مسیر کوفه در پیش گیر تا من هم دلیلی برای دست گیر نکردن شما داشته باشم، نزد پسر زیاد . وفرزند رسول خدا راهی  دیگر را در پیش گرفت . اما ... آری ابن زیاد که در سیمای حر شعله حمایت از امام را دیده بود . قاصدی فرستاد ودستور توقف را صادر کرد . و آن دشت سوزان مقصد نهایی یاران حسین علیه السلام گشت . اما برای توقف حسین ویارانش علیه السلام چیزی نیاز بود. آری لحظه ای  به خود آمدن ... که با جلو گیری حر از حرکت یاران ثار الله شروع وبا جمله ی "ثَکَلَتکَ اُمُکَ ماتُرید؟"ابن زهراسلام الله علیها به پایان رسید.

 پشت خیمه های سپاهیان تازه نفس عمر سعد ایستاده بود . و در فکر چند روزگذشته. آن گاه که بر دیوار های دارالاماره تکیه کرده بود . ندای وجدانش دوباره وجودش را متلاطم ساخت: حر! ، با چه کسی سر جنگ داری ؟فرزند رسول خدا! به چه جرمی ؟. آیا جز به جرم فرزند زهرا وعلی سلام الله علیهم بودن ؟  برخیز تو ازجنس  این مردمان نیستی ؟ از همان زمان که حر نام گرفتی ، این گونه برایت مقدر شد .

به خود آمد . شاید هم به خود آوردندش . این بار گهی تند گهی کند نمی رفت . شتابان می تاخت . باقدی استوار ودلی لبریز از عشق . اما، آیا حسین فاطمه سلام الله علیها همو که سد راهش گشتم . همو که نمک وفایش را خوردم ونمک دان شکستم . همو که دل یارانش را با یک فرمان توقف لرزاندم. همو که شهر مدینه را در فراقش نهادم آیا ... آیامرا خواهد پذیرفت ؟ آیا این دل ترک خورده من را ، راهی برای ترمیم هست؟... .

 آری ای آزاده سپاه حسین علیه السلام  بدان که سرور آزادگان تو را خواهد پذیرفت .و در وصف تو بر بالین شهادتت این گونه خواهد فرمود :"همان گونه که مادرت تورا حر نام نهاد ،در دنیا آزاد مرد و در آخرت سعادت مند خواهی بود."

ای آزاد مرد  سپاه حسین علیه السلام ما را دعا کن . دعایمان کن چرا که سال هاست قلب و دل نازکمان از فراق امام زمانمان شکسته و از آن خون فراق جاری است . وما هم همچنان منتظر آن سربند سپیدی هستیم تا به دست مولایمان التیامی بر زخم دلهامان باشد، آن گونه که سر بند ی که حسین بر پیشانی ات بست . موجب آرامش خاطر تو گشت .  


برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
پاتوق عمارها ، اخبار ، صالحون