روزشمار ظهور

دلنوشته" ايام مذهبي‌ "

یاران خورشید "خمیده تر از همه "

بسم رب المهدی

مردی دل نگران  با قدی کمان ومحاسنی سفید در بازار کوفه قدم می زد . گویا به دنبال کسی می گشت . آری چشم هایش این را می گفت . سر و صدای عجیبی بازاررا فراگرفته بود . عده زیادی شمشیر صیقل می دادند . عده ای سر نیزه تیز می کردند و عده ای شمشیر های خود را به زهر آب می دادند . اما او برای این کار ها به بازار نیامده بود وحتی صدای صیقل دادن شمشیر ها ونیزه ها دل مرد قد کمان کوفی را می لرزاند . عجله داشت می خواست هر چه سریع تر گمشده اش را پیدا کند . ناگهان چشمانش خیره شد . نگاهش به مردی که در کنار دکان حنافروشی ایستاده بود افتاد. قدم هایش را تند ترکرد. وبه آن سمت رفت .

- سلام ای صحابه رسول خدا!

- وعلیک السلام ای پیرمرد جبهه های رسول خدا وولی او، ای حبیب بن مظاهر.

- تو را می بینم که قصد خضاب کردن محاسن خود را داری ؟

- آری اما این محاسن سفید را حتی حنای اعلا نیز به رنگ جوانی در نمی آورد.

 - اما من حنایی رامی شناسم که اگر با آن محاسنت را خضاب نمایی اثر آن هرگز از بین نخواهد رفت .

مسلم بن عوسجه که متعجبانه به سیمای رنجور وپر صلابت حبیب ، نگاه می کرد ، سرانجام پاسخ سوال  خود را با نامه ای که نشانش داد یافت . نامه ای که نام  حسین بن علی علیه السلام ومهر اودر آن جای داشت را برچشمان خود گذاشت و برای یاری پسر بانوی عالمین اعلام آمادگی نمود .

مخفیانه از شهر خارج شده بود . هوا گرم بود وتنهای تنها در کنار اسب مولایش در آن بیابان منتظر آمدن او بود . گذشت لحظات بر او که چون حبیب مشتاق یاری فرزند رسول خدا بود سخت می آمد . هر چه به اطراف نگاه می کرد اثری از حبیب نبود .دلش به لرزه افتاد  .نکند مولایم نیاید ؟. رویش را به طرف اسب برگرداند وگفت : ای اسب ! اگر مولای من نیاید من خودم بر پشت تو سوار می شوم وبرای یاری حسین علیه السلام به کربلا می روم . و این سخن قلب حبیب را که کمی آن طرف تر شاهد این سخن بود لرزاند. جلو آمد .دست آزادی برسر غلام کشید وگفت : تو آزادی .  اما غلام بی اختیار بر پاهای حبیب افتاد . با اشک چشمانش ملتمسانه گفت : مرا ازاین فیض محروم مکن . بگذار آخرین فرمان آزادی ام را سردار آزادگان با خط سرخ شهادتم امضا کند ... .

به راه افتادند . یک بیابان پر از موج خاک و طوفان وچند مرد با یک دل دریایی پر ازجوش وخروش تنها تصویر به جامانده دردل آن صفحه تاریخ است . همچنان پیش می رفتند . آن دور دست ها سیاهی مبهمی نمایان شد . آری آن سیاهی همان سپاهیان بسیار، با قلبی کوچک اند . و در مقابل خیمه هایی اندک با صاحبان عاشورایی  قد برافراشته اند .

ایستادند . به کدام سمت برویم .؟حسین بن علی علیه السلام را در کدام سپاه می توان یافت ؟پاسخ این سوال مثل روشنایی همان روز برایشان مشخص است .اما در حیرتند که چرا حسین علیه السلام  خانواده اش را آورده است ؟چرا فقط هفتاد نفر ندای هل من ناصرش را پاسخ گفته اند . ؟و شاید هم با خود گفته اند که چرا این قدر دیررسیدیم ؟ با عجله پیش رفتند . نزدیک خیمه ها رشیدی سوار براسب آهنگ برآورد : کیستید ؟  اما انگارآن ها راشناخت . چهره برایش آشنا بود. نور از پیشانی آن قد کمان دل استوارساطع بود . محاسن سفید وشاید زخم های تنش که حاکی ازخراش مردان سنگ دل تر از کوه احد بود . شاید غبار چهره اش که نشانی از غربت علی علیه السلام  در صفین، وستم شتر سوارا ن در جمل راداشت، گویای همه چیز بود. آری حبیب مرد که پیامبر بین پیشانی اش را بوسید .او که نبی خدا در چهره اش نور حمایت از حسین علیه السلام را دیده بود . مردی که شجاعتش زهره ای بود بر دل های سنگ جنگاوران را همه می شناختند. اصحاب به استقبالش شتافتند و واین خبر به زینب عقیله بنی هاشم سلام الله علیها رسید . زینب سلام الله علیها که حبیب صحابی عزیز جد ،پدر ، وبرادرش را به خوبی می شناخت . به او سلام رساند . واین حبیب بود که با شنیدن سلام دخت علی خاک بر سرخود ریخت وگفت : من چه کسی باشم که دختر کبرای امیر عرب بر من سلام برساند .

جلو تر آمدند . مولا وغلام به پای امام زمانشان افتادند . واشک های چشم حسین بن علی علیه السلام  و اصحابش که به انعکاس نور هدایت وشهادت از چشمان ولی  نور ضمیمه شده بود تنها پذیرایی از حبیب وغلامش بود... .

ای منتقم خون حسین علیه السلام . ای ابن الحسین . تو رادر کدام گوشه کربلا پیدا کنم ، وتو را به کدام صحنه عاشورا سوگند دهم ما نیز سا ل هاست که منتظریم  . منتظر نوشیدن شربت شهادت در رکاب تو، واکنون عصا زنان مسیر خلوت کوچه انتظار را قدم می زنیم . ای روشنایی کوچه های انتظار بیا. دیگر بس است ما را هجران ورنج دوری ."آقا بیا ! چرا که کودکان ما جوان شدند ، جوانان ما پیر شدند ،وپیر مردان ما تن به مرگ سپردند اما تو، نیامدی... ."                              


برچسب‌ها:
[ دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
پاتوق عمارها ، اخبار ، صالحون