روزشمار ظهور

دلنوشته" ايام مذهبي‌ "

سلام علی ابراهیم

بسم را المهدی

پدر وپسر چشم به چشم دوخته بودند . در چشم های پدر موجی از غم وترس از نافرمانی ودر چشم های پسر کوهی از انتظارو اظطراب از حرف های نگفته پدر.پدرچشم از چشم های پسر برداشت ودر شبی که همه حتی مادر دل نگران نیز بر سکوت شب دل به خواب داده بود . قصه «انی ارانی فی المنام انی اذبحک»را در گوش پسر خواند. پسری که دست پرورده پدری چون خلیل الله بود وهنوز هم ازآب زمزم صبر مادر بهره می جست . با سینه ای ستبر وپشتی قائم قصه پدر را زیبا تر ازتمام قصه های پدرانه با جمله « یا ابت افعل ما تومر ستجدنی ان شائ الله من الصابرین »به پایان برد ...

هردو راهی شدند پدر پیر وعصا به دست جلو تر وپسر مطیع ودلاورعقب تر . وتنها همسفر  آن دو دشنه تیزی بود که برپهلوی پدر سنگینی می کرد ..در بین راه هفت سنگ از جنس عداوت ودشمنی بر سر رجیم ولعینی  افکندند واو را از خود دور ساختند. پدر وپسر تنها ی تنها ویک بیابان پر از ترس . دست های ذبیح الله که بسته شد در دل خلیل الله غوغایی بر پا گشت . یکی از بلندای نفس مطمئنه فریاد می زد : یا خلیل قربانی کن !... علائق غیر الهی را نابود کن ...فرمان خدایت را اطاعت کن ...ودیگری از قهقرای نفس اماره فریاد می زد : چه می کنی خلیل؟فرزندت را چرا دست بسته وبر قفا افتاده چنین تنها ومظلوم رها کرده ای !یاابراهیم جواب هاجر را چه خواهی داد؟...وابراهیم که سالها پیش بر آتش نمرودیان با ندای بردا وسلاما فائق آمده بود این بار نیز آتش خشم خود را با صبر وتوکل خاموش نمود. او این بار باید خود را می شکست . لحظات سخت تر از شکستن بت ها بود .باید تنها پسرش را که بعد از ده ها سال انتظار آمدنش وبعد از بارها رب هب لی من الصالحین  گفتنش به دست آورده بود با دستان خود قربانی می نمود .اسماعیل هیچ نمی گغت اشک هم نمی ریخت وگویا حتی وصیتی هم نداشت . ابرهیم یا حق گفت و دشنه را کشید ...اماچرا ؟ چرا که حالا دلم را راضی کردم نمی بری ؟...دوباره کشید ..اما گویا او نیز توان بریدن نداشت ، دوباره کشید ...اما باز هم نمی برید آن را به گوشه ای پرتاب کرد وصدایی از آن پاره آهن  برخاست که  «الخلیل یامرنی والجلیل ینهانی ، خلیل امر می کند وخدا باز می دارد .» وندا آمد که« یا ابراهیم قد صدقت الریا انا کذلک نجزی المحسنین ».

آری سال ها می گذرد وهنوز هم منا در درخشان سرزمین حج جایی است که در پذیرش قربانیان تاریخ سهم بسزایی دارد .یکه تاز است ...اما نه یکه تاز نیست . بله یکه تاز پذیرش قربانی سرزمینی است که بیش از هفتادو جسم قربانی وبیش از هشتادو چهار دل قربانی را در یک روز وبیش از هزار قربانی عشق را طی سال های وصالش پذیرش کرده است .

آری کربلا تنها سرزمینی است که ذبح عظیم را در خود جای داده است  ویک اسماعیل که نه ده ها اکبر اسماعیل گونه واصغر شش ماهه وحبیب های نود ساله را داده است . ...وسال هاست این الطالب بدم مقتول بکربلا  را سر می دهد.

کجایی ای منتقم خون حسین ! کجایی یاد آور لحظات دست های بسته وکجایی ای فرزند پیامبرآخر الزمان . خیلی وقت است عرفه هایمان با غروب بی تو تمام وبا طلوع عید قربان شروع می شود . خیلی وقت است در عرفه تنهایی هایم تو را صدا می زنم وخیلی وقت است منتظرم نماز عید قربانم را پشت سر تو در منا بخوانم . اما می دانم ...می دانم چیزی برای قربانی ندارم وحتی حسین گونه که هیچ اسماعیل گونه هم نمی توانم اسماعیل درونم را ذبح کنم . مولای غریب چادر های منا ! سال هاست در مسجد شجره ی دلم محرم به احرام ترک محرمات می شوم . اللهم لبیک می گویم  بی شنود لبیک یار.واشک هایم را در قنوت نماز و واعدناهایم فرومی ریزم وبا غروب عید قربان به کلبه حقیر وغریب بی یار دلم باز می گردم  تا شاید این با تو را در کعبه دل ببینم وطوافم را آن جا انجام دهم اما...اما گویا در قربانی ام مشکل دارم . آری من نمی توانم قربانی کنم . دست هایم را بگیر وبه قلب کوچکم قول بده سال دیگر پشت سر خودت محرمم کنی وکمکم کنی تا بتوانم پای در جای پای تو گذاشته وپشت مقام ابراهیم نماز وصال بخوانم . قربانی ات ، قربانت گردم .


برچسب‌ها:
[ شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٦:٤٥ ‎ق.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
پاتوق عمارها ، اخبار ، صالحون