روزشمار ظهور

دلنوشته" ايام مذهبي‌ "

شمس الشموس

بسم رب المهدی

مردد بود ! خودش را گوشه ای پنهان کرده بود ونمی دانست بر آید یا نه ؟ همه نگاهشان را به او دوخته بودند ومعنی کارش را نمی فهمیدند واو همچنان خجالت می کشید . ناگاه ماه به خود جرات داد وپرسید :چرا خجالت می کشی ؟ چرا امروز با طلوعت یازده ذی القعده سال صد و چهل وهشت را رقم نمی زنی ؟ در تمام این سال ها خورشید ما تو بودی ،چه شده که امروز طلوع نمی کنی وضیائت را برزمینیان عرضه نمی کنی ؟ خورشید باز هم سرش را به پایین انداخت واین بار نگاهش را سوی خانه موسی بن جعفرعلیه السلام  خیره کرد . آری ! روزی که شمس الشموس قدم بر زمین می نهد جایی برای طلوع خورشید تنها وکوچک آسمان نیست ...

فرشتگان  آسمان بعد از چند سال دوباره گوشه ای از زمین خاکی را به هم نشان می دادند .از یکدیگر سبقت می گرفتند ،ووقتی به خانه گل یاس می رسیدند بالهای خود را به قنداقه نوردیده موسی بن جعفرعلیه السلام  متبرک می کردند وخوش بو بر می گشتند . گروهی هم حامل سلام خالق عشق بودند.  واین بار زمین وزمینیان بودند که به وجود چنین خورشیدی به آسمان وآسمانیان مباهات می کردند .

پدر اشک های شوقش را پاک کرد واین بار سرود واذان عشق را در گوش عزیز ترین پسرش می خواند ومادر پر مهرش نجمه خاتون علیها سلام آرام وقرار دل بی قرارش را یافته بود ...

ای رئوف تر از خورشید وبخشنده تر از دریا! تو امروز قدم به دنیا نهادی وخورشید را چنان مبهوت خود کردی که هنوز هم که هنوز است بی اذن تو پرتو بر سر آفتاب گردان ها نمی اندازد . تو امروز قدم در دنیا نهادی تا معصومه ها بدانند عاشق، همیشه منتظر است .

آقا جان چندی است  ... نه! این جا صفا ندارد اگر اجازت دهی به حریمت آیم وحرف های ناگفته ام را آن جا کنار پنجره فولادت بزنم ...آری ای دل ساکت را بسته ای ؟! لباس گرم برندار که آفتاب وجود او برای گرمای عمری بس است وای جسم تو نیز چشم هایت را ببند وتا دل نگفته باز نکن ...

خیابان امام رضا ، سریع بیا اومنتظر است .خود را جلوی پرده سبزی می بینیم که بالای آن نوشته ورودی ...آن را کنار می زنم ودر صف عاشقان روی دو پای دلم به اقتدار می ایستم . بازرسی ام می کنند تا ذره ای کبر وریا در ظرف دلم نباشد .آن ها قبلا وقلبا به امانت توبه سپرده ام . وبا خیالی راحت ،از آن جا که :بر در ودیوار حریمت ، جایی ننوشته است که گنه کار نیاید ، با جرات وارد می شوم . پرده سبز دیگر را کنار می زنم چشم هایم دیگر طاقت ندارد این را دلم نیز فهمیده است . دل فرمان می دهد، چشم باز می شود ،اشک جاری می گردد، صورت آیینه کاری می شود وعشق آغاز می شود . واز آن جا که می دانم یرون مقامی ویسمعون کلامی ویردون سلامی می گویم :

"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ".

ای نگنجیده درکلام ! ای رئوف ! ای ضامن ! آهوی رنجیده حال دلم را از تیرگناه شکارچی نفس به سمت تو آورده ام وامید وارم ابن باب الحوائج واب باب المراد جوابم را بدهد .

در پاهایم توانی نیست گویی حرفی دارند .آری فریاد می زنند : کفش وبال ملائک ؟کفش هایم را در می آورم . اما باز چرا نمی روی ؟راست می گوید توان ندارد کجا بهتر از این جا ...میلاد هست ، پنجره فولاد هست . سقا خانه طلا هست.ایوان طلا هست . گنبد طلا هست. وخدا کند دل نیز طلایی باشد واگر هم نیست که نیست با نظر کیمیا گر تو کیمیا شود .

آری کجا بهتر از این جا که سر بر خاک بگذارم وبگویم از درد دلهای ناگفته ای که فقط می شود به غریب الغربا ها وانتظار کشیده ها زد.

آری اماما!رئوفا ! رضا جان ! نمی دانم به کدام داغ رضا شدی وصبر کردی . اما می دانم که می دانی ،که فراق ابن الرضا ، رضا شدنی نیست .

چندی است درکوچه پس کوچه های «اللهم ارنی الطلعه الرشیده» به دنبال فرزندت می گردیم ، ومی ترسیم در بن بست «ان حال بینی وبینه الموت» برسیم .چندی است عاشقیم ومعشوق ندیده ایم . چندی است تنها کلاس یار پرور فرزندت به حد نصاب سیصدو سیزده نرسیده است .امانه ...بگذار راحت تر با تو سخن بگویم . چندی است مهدی ات را در پشت میله های زندان گناهانمان حبس کرده ایم ودم از عاشقی می زنیم .

یا امام رضا!می شود دست های جواد پرورت را بالا آوری ودر روز پدر شدی پدرت دعا کنی . آن منبر صاحب الزمان زیر گنبد سبزمسجد گوهر شادت ،شاد شود وبعد از سال ها خاک غربت وشیشه های سخت انتظار ، صاحبش را ببیند .

می شود دست های پر از مهرت را بالا آوری ودعا کنی تا زائرانت در مسجد جمکران به امامت امام جماعت حاضر اقتدا کنند . آری ،ای امام دلها ، این بار تو برایمان دعا کن و« اللهم عجل لولیک الفرج »بگو .تا مگر فرجی حاصل شود وجشن هایمان دیگر بوی غم نداشته باشد . تو برایمان دعا کن که شاید...

شاید این جمعه بیاید شاید         پرده از چهره گشاید شاید


برچسب‌ها:
[ پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
پاتوق عمارها ، اخبار ، صالحون