روزشمار ظهور

دلنوشته" ايام مذهبي‌ "

لحظه لحظه منتظر

بسم رب المهدی

پیشه ام کشاورزی بود و در روستای جی اصفهان زندگی می کردم. تنها فرزندم روزبه را بسیار دوست می داشتم و علاقه ام نسبت به او فراوان بود. ما بر دین مجوس بودیم و بارها روزبه را دیده بودم که آتش مقدسمان را نگهبانی می کند و نمی گذارد که خاموش شود این حرکاتش به من می فهماند که تا چه اندازه دلداده راه حق است. روزی برای انجام کاری او را به باغ فرستادم و تا غروب منتظرش بودم اما او دیر آمد و نگرانش شدم. به دنبالش فرستادم. وقتی به خانه بازگشت خبر خوشایندی را برایم نیاورده بود. حرفهای عجیبی می زد... از نجوای عارفانه و روح معنوی کلیسا می گفت...
وقتی به سمت باغ میرفتم نجوای روحانی عبادت کلیسانشینان دلم را جذب خود کرد وارد کلیسا شدم. از آیین آنها هرچه می فهمیدم آتش مجوس برایم سرد و سردتر می شد و به حقیقت مطلوبم نزدیکتر می شدم تا اینکه مسیحی شدم. غروب با فرستاده ی پدرم به خانه برگشتم. از آیین آنها گفتم ولی بحث هایم حاصلی نداشت تا اینکه پدرم پایم را به زنجیر بست و زندانی ام کرد، اما دلم هرگز پابست نشد. آن روز معجون احساس و برهان و التماس کارساز نبود و مجبور شدم برای رسیدن به شاهراه حقیقت از بن بست دل بستگی های دنیاییم بیرون آیم. ترک شهر و دیار کردم و عاشق پیشه دل در راه جانان نهادم. روح پرتکاپویم با راهنمای حق به شام- آنجا که مهد مسیحیت می خواندنش- کشاندم.


بسم رب المهدی

پیشه ام کشاورزی بود و در روستای جی اصفهان زندگی می کردم. تنها فرزندم روزبه را بسیار دوست می داشتم و علاقه ام نسبت به او فراوان بود. ما بر دین مجوس بودیم و بارها روزبه را دیده بودم که آتش مقدسمان را نگهبانی می کند و نکی گذارد که خاموش شود این حرکاتش به من می فهماند که تا چه اندازه دلداده راه حق است. روزی برای انجام کاری او را به باغ فرستادم و تا غروب منتظرش بودم اما او دیر آمد و نگرانش شدم. به دنبالش فرستادم. وقتی به خانه بازگشت خبر خوشایندی را برایم نیاورده بود. حرفهای عجیبی می زد... از نجوای عارفانه و روح معنوی کلیسا می گفت...

وقتی به سمت باغ میرفتم نجوای روحانی عبادت کلیسانشینان دلم را جذب خود کرد وارد کلیسا شدم. از آیین آنها هرچه می فهمیدم آتش مجوس برایم سرد و سردتر می شد و به حقیقت مطلوبم نزدیکتر می شدم تا اینکه مسیحی شدم. غروب با فرستاده ی پدرم به خانه برگشتم. از آیین آنها گفتم ولی بحث هایم حاصلی نداشت تا اینکه پدرم پایم را به زنجیر بست و زندانی ام کرد، اما دلم هرگز پابست نشد. آن روز معجون احساس و برهان و التماس کارساز نبود و مجبور شدم برای رسیدن به شاهراه حقیقت از بن بست دل بستگی های دنیاییم بیرون آیم. ترک شهر و دیار کردم و عاشق پیشه دل در راه جانان نهادم. روح پرتکاپویم با راهنمای حق به شام- آنجا که مهد مسیحیت می خواندنش- کشاندم.

اسقفان بزرگ مسیحی همه مرا به انجام دوکار سفارش می کردند، یکی سجده های طولانی و دیگری انتظار پیامبری که درآسمانها احمد است و در میان اهل زمین محمد... شاید با سجده های طولانی آشنا نبودم اما انتظار را می شناختم. آتشی از هیزم عشق که اگر با آب وصال سرد نشود با هرکه درافتد خانه براندازش می کند. پس از آن سجده هایم برای انتظار بود و انتظارم نمایان در سجده ها و به امید لحظه ای بودم که محمد محمد زمینیان و احمد آسمانیان را نظاره گر باشم. آتش انتظار این چنین به جانم افتاد و رحیل بیابانهایم کرد. سالیانی را در شام بودم و سالی دیگر در موصل و زمانی در روم و تنها مقصدم کلیسا ونائبان حضرت عیسی(ع) بودند. در کنار آنان علم و دین می آموختم و روحم را آرام می کردم.

- پس از خودت مرا به التزام و خدمت چه کسی سفارش میکنی...؟

- من کسی را که مثل خودم باشد سراغ ندارم ولی تو در عصری زندگی می کنی که بعثت پیامبری براساس آیین حق ابرایم(ع) نزدیک است. آن پیامبر به سرزمینی دارای نخلستان... هجرت می کند... . این گفته ی اسققف بزرگ رومیان اولین زمزمه های موعود را برایم می نواخت. من در زمانی هستم که نگین انگشتری رسالت، محمد را درک می کنم!؟... این برایم باورکردنی نبود. شعله ی عشقم حرارتی بیش از پیش یافت. ستاره های آسمان را چراغ راه می کردم، خواب روز را از خود می ربودم تا اینکه به جزیرة العرب شهرنخلستانها رسیدم. دست تقدیر چنین رقم زد که درآن شهر به خاطر بضاعت کم مجنون وارم اسیرم کردند و از لیلی جدا افتادم. امام گوشهایم را به روی حقیقت نبستم و چشمم را در مسیرانتظار باقی گذاشتم، حالا دیگرغلام بودم و ارباب داشتم. از مکه خارجم کرد و مرا با خود به شهری دیگر می برد. وقتی از دور نخل های زیاد شهریثرب را دیدم حس کردم پله ای دیگر به وصال محبوبم نزدیک شده ام. آری آن شهر موعود همین جا بود...

از دور و نزدیک حرفیی می شنیدم. مردی مردی از اینکه به سمت یثرب می آید...
نامش محمد امین است... گفته اند ادعای پیانبری دارد و آیین جدیدی آورده است...

این سخن ها آتشم میزد چرا که من آزاد نبودم که چون گذشته خود درپی حقیقت برخیزم و مجبور بودم به سخنانی که به صحتشان اطمینان نداشتم اکتفا کرده و خود را آرام کنم.طبق گفته های آن اسقف رومی آن مرد روزی به این شهر پرنخل هجرت خواهد کرد ومن می دانستم که محبوب دیرینه ام را روزی در همین شهر خواهم دید. آن روزها چشم هایم گوش بودند و اشک هایم زبان دعا تا هنگامه ی آمدنش غافل نباشم. پس از چندی شنیدم که در قبا فرود آمده است. پرده ی شبرا به سر کشیدم و در زمانی که غافلان سربر بالشت بی تفاوتی نهادند به سمت قبا رفت. رفتن نبود تمام مسیر را می دویدم تا به او رسیدم. خدایا چه می دیدم؟ چهره ای ملیح و پرتبسم و شمعی گرم میان اصحابی خون گرم.

چشمانم معشوق می دید و عقلم دربرابر نشانه های اسقف مسیحیان علات سؤالی می گذاشت. امتحانش کردم تا نکند پس از سالها حق جویی باطل را برگزینم. ظرف غذایی در برابرش نهادم و با لکنت زبانی عجیب از دیدارش گفتم: صدقه است... برای شما و اصحابتان آورده ام... او اصحابش را با نام خدا دعوت به خوردن کرد اما خودش نخورد. شب بعد ظرفی غذا بردم واین بار گفتم: هدیه است و او و اصحابش همه خوردند. قلبم دیگر در سینه جا نمی گرفت اما باید مهر نبوت را نیز در میان دوکتفش می دیدم. روزی او در بقیع و در جمع یارانش دیدم. چشمانم را سراسیمه تر از قدومم به پشتش رساندم و آن قلب مهربان که انتظارم را می دید عبا از دوش خود افکند و من سومین نشانه ی پیامبری را که از آخرین اسقف آموخته بودم در او دیدم. مطمئن شدم که او هان پیامبری است که سالها منتظرش بودم. به پایش افتادم.

دستان لرزانم دامنش را گرفته بود و قلب فراق کشیده ام بریا دیدن جمال یار به مدد چشمانم آمده بود و در این میان چشمان داغ دیده ام مشق اشک می کردند بغض های ترک خورده ام هوس هق هق کردن کرد و زمین خاکی بقیع بوی نم باران وصل گرفت. زبانم را از زندان جدایی بیرون آوردم و برای محبوبم از حرف های نگفته ام گفتم. گفتم که شانزده سال است خانه به دوش وصال شما بوده ام... جدایی از خانواده ام... غریبی و دوری از وطنم... مسافرت های مکررم... سجده های طولانی ام... انتظار عجیب و غریبم... و در آخر اسارت و بندگی ام این ها همه هدیه هایی هستند که از پیشه ی عاشقی دریافت کرده ام. اکنون سرتسلیم به درگاه خداوند فرود آورده مسلمان می شوم و یار دیرینه ام همانجا به خاطاینکه با سلامت اسلام آورده بودم نامم را سلمان نهاد.

سلمان محمدی آن منتظر حقیقت که سرانجام سرسپرده ی اسلام شد و در طی مسیر حق طلبی اش مدالهای فراوانی را ازدست نمایندگان خدا- پیامبرو ائمه علیه السلام- دریافت کرد. او را در علم و فقاهت به لقمان حکیم تشبیه می کنند و امیر بیان علیه السلام در وصفش فرمود: " او همچون لقمان حکیم است و علم اول و آخر را می داندو سلمان دریایی بی کران است..." او که ولی شناسی عاشق بود از معدود افرادی شمرده می شود که در حضور خلفا از حق امیرالمؤمنین دفاع می کرد و خطبه های ولایی او هنوز دفتر تاریخ را نورافشانی می کند. ایمان او سرآمد زمانش بود و به گفته ی امام صادق علیه السلام " سلمان در درجه ی دهم ایمان است." آن حاکم عادل مدائن که تا آخر عمر خانه ای برای خود نساخت هنگام لقای پروردگارش جزکوزه و کاسه ای بیش نداشت واین برای زهدش بس.

و حال توای نسل طوفانی سلمان اگر عاشق باشی... اگر در مقابل اهل ایمان خاضع باشی ودر برابر ستمگران گردن فراز... اگر شکست ناپذایر و مجاهدی باشی ک از سرزنش ها نمی هراسد... آنگاه آسمانها دوباره در دفتر زمین ثبت خواهند کرد که سلمانیان زمینه سازان ظهور حق اند... آری بیا دست در دست هم بنهیم و میهن فراق کشیده ی خود را به آبادی وصال یار برسانیم. آری می شود اگر بخواهیم و بخواهد خدا... . 


برچسب‌ها: شهادت
[ پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
پاتوق عمارها ، اخبار ، صالحون