روزشمار ظهور

دلنوشته" ايام مذهبي‌ "

تشنه ترین ماه

بسم رب المهدی

برادران وبرادرزادگانش همه به مهممانی عشق رفته بودند، در دلش غوغایی برپا بود. پس کی نوبت به من می رسد؟!

کدام لحظه ی زیباست که شمشیرم حسین(علیه السلام) را لبیک خواهد گفت.

جان مطیعش بر لب های خشکیده اش رسیده بود. با اجازه ی عشق دست به دامن استادش شد.

- یا بن فاطمه! آیا وقت بوئیدن عطر یاس از دستان باکفایت سرورم نرسیده است؟!

پس کی به قله ی قربانی شدن برای تو می رسم تا به قولی که به مادرم داده ام عمل کرده باشم؟!

تا در بستر عشقت نیفتاده ام بگذار کشته ی راهت شوم ...

در چشمانش التماس موج می زد و لبانش برای حسن بن علی(علیه السلام) سوگنامه ی فراق میخواند. خدایا ثارالله چه کند؟ پاسخ اشجع الناس را چه دهد؟! وقتی آتش جدایی در دلش افتاد به یاد حرارت لب های خیمه نشینان افتاد. از عطش سخن به میان آورد حرفی که جان و مشک سقّا را به لرزه درآورد و او را در مقابل چشمان منتظر امام زمانش به زانو درآورد.

مشک دوباره به آرزویش رسیده بردوش سرو نشست و از آن بالا به نخل های قامت کمان فخر می فروخت، آسمان را می شکافت و زمین زیر پایش را به سرعت نور می گذراند. مشک به دریا رسید و دوباره خریدار آبروی دریا شد، امواج شط که آواره چشمان او بودند در مقابلش به تلاطم درآمدند. موج از موج سبقت می گرفت تا به ترک لبهای سقّا برسد.

اما دست پرورده ی ام البنین مقدم بر ولی امر و امام زمانش نمی شود. اگر سیراب شود جواب لبهای خشک امامش را چه بدهد؟ با امر احساس دعوای عقل فروکشید و عباس بن علی(علیه السلام) ماند و نیمی از راه. راهی که به سیراب شدن علی اصغر(علیه السلام) و لبخند زینب کبری(علیها السلام) و اطاعت از مولا ختم می شود.

پس به راه افتاد. به نیّت قربت یار مُرم حریم عشق شد و پای در کوی صفا نهاد، امام گرگ صفتانی که شغلشان « یَصُّدونَ عن سبیلِ الله » بود مانع راهش شدند و گویه نمی دانستند جواب منتظر خیمه ی حسین(علیه السلام) را که فرمود:« وَ الله إن قَطَعتموا یمینی، إنّی اُحامی أبداً عن دینی »...

حالا دیگر نه تنها مشک که هق هق های بی رمق علی اصغر(علیه السلام) نیز« امن یجیب » می خواندند. زمان و زمین به هراس افتادند. ای خدای احساس! عباس را به سلامت به رقیه برسان.

چند لحظه ای گذشت ... خورشید در آتش می سوخت ... زمین متوقف شد ... آسمان چشمانش را فروبست ... طومار وفا درهم پیچیده شد ... خطاب فدایت شومِ برادر، فدای برادر شد ... پاره ای از قرآن به زمین افتاد ...  آبروی دریا به زمین ریخته شد ... و ندای« یا أخا أدرک آخاک » ای بار با ناله ی« إنّا لله وإنّا إلیه راجعون » هم معنی شدند.

رقیه را خبر دهید که عم عباسِ هم بازی اش به سفر رفت و ام البنین حیران در قصه ی عمود اهنین را بگوئید که آرزویش به اجبت رسیده و علقمه داغ دار عطر نفس های فاطمه شده است. آری زینب(علیها السلام) را بگوئید که معجرش را محکم ببندد. چرا که دیگر برق چشمی که جان از تن نامحرمان می ربود خاموش شده است.

حسین بن علی(علیه السلام) حالا دیگر با یک دست بر کمر و یک دست بر شمشیر به نبرد بپردازد.

آری آسمان دوباره مأمور به صبر شده است و باید بغض فروخورد و از آنچه دیده دم برنیاورد. و او به این امید زنده است که روزی بهار می آید و با پیچیده شدن ندای « أنا صمصام المنتقم » در گوش دژ خیمان زهر افکن، فروخورده هایش را برون ریزد و دست در دست زمین برای ظهور منتقم خون گل های یاس دعا میکند.


برچسب‌ها: شهادت
[ سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠٥ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
پاتوق عمارها ، اخبار ، صالحون