روزشمار ظهور

دلنوشته" ايام مذهبي‌ "

حدیث عشق

بسم رب المهدی


امام مهدی(عج):

  • اگر شیعیان ما- که خداوند آنها را به بندگی خویش موفق بدارد- در وفای به عهد و پیمان الهی اتحاد و اتفاق می داشتند، سعادت دیدار ما به تأخیر نمی افتاد.1
  • در پیشامدهای مهم اجتماعی به راویان حدیث ما مراجعه کنید، زیرا که آنان حجت من برشما هستند و من هم حجت خدا برآنان هستم.2
  • اراده ی حتمی خداوند بر این قرار گرفته است که -دیر یا زود- پایان حق، پیروزی،و پایان باطل، نابودی باشد.3
  • حق با ما و در میان ماست، کسی جز ما چنین نگوید، مگر آنکه دروغگو و افترازننده باشد.4
  • ستمگران پنداشتند که حجت خدا از بین رفته است، در حالی که اگربه ما اجازه سخن گفتن داده می شد، هرآینه تمام شک ها را از بین می بردیم.5


1. بحارالانوار، ج53، ص176

2. بحارالانوار، ج53، ص180

3. بحارالانوار، ج25، ص181

4. بحارالانوار، ج53، ص190

5. بحارالانوار، ج51، ص4


برچسب‌ها:
[ پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
لحظه لحظه منتظر

بسم رب المهدی

پیشه ام کشاورزی بود و در روستای جی اصفهان زندگی می کردم. تنها فرزندم روزبه را بسیار دوست می داشتم و علاقه ام نسبت به او فراوان بود. ما بر دین مجوس بودیم و بارها روزبه را دیده بودم که آتش مقدسمان را نگهبانی می کند و نمی گذارد که خاموش شود این حرکاتش به من می فهماند که تا چه اندازه دلداده راه حق است. روزی برای انجام کاری او را به باغ فرستادم و تا غروب منتظرش بودم اما او دیر آمد و نگرانش شدم. به دنبالش فرستادم. وقتی به خانه بازگشت خبر خوشایندی را برایم نیاورده بود. حرفهای عجیبی می زد... از نجوای عارفانه و روح معنوی کلیسا می گفت...
وقتی به سمت باغ میرفتم نجوای روحانی عبادت کلیسانشینان دلم را جذب خود کرد وارد کلیسا شدم. از آیین آنها هرچه می فهمیدم آتش مجوس برایم سرد و سردتر می شد و به حقیقت مطلوبم نزدیکتر می شدم تا اینکه مسیحی شدم. غروب با فرستاده ی پدرم به خانه برگشتم. از آیین آنها گفتم ولی بحث هایم حاصلی نداشت تا اینکه پدرم پایم را به زنجیر بست و زندانی ام کرد، اما دلم هرگز پابست نشد. آن روز معجون احساس و برهان و التماس کارساز نبود و مجبور شدم برای رسیدن به شاهراه حقیقت از بن بست دل بستگی های دنیاییم بیرون آیم. ترک شهر و دیار کردم و عاشق پیشه دل در راه جانان نهادم. روح پرتکاپویم با راهنمای حق به شام- آنجا که مهد مسیحیت می خواندنش- کشاندم.


برچسب‌ها: شهادت

ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
امام القلوب

بسم رب المهدی

سرزمین ابوا آن روزبه خود می بالید و مایه ی مباهات زمینیان شده بود. لحظه لحظه برخیل ملائک صحن وجودش افزوده می شد و او درهفتمین روز ماه صفرشاهد طلوع هفتمین خورشید آسمان امامت بود. امام جعفرصادق علیه السلام آن روزبهترین پسرش را ازدستان خداوند حمید وحمیده آفرین هدیه گرفت. خیمه ی بانوی علیمش حمیده به نورجمال « موسی» ای حلیم روشن شد و کوه طوررا درعظمت خود حیران گذاشت.

پس ازاندکی مسافران سرزمین ابوا به مدینه بازگشتند و این بارمدینه برای استقبال ازعطرغنچه ی تازه شکفته ی خاندان امامت جزچهره ای شرمنده از نداری چیزی نداشت. تا سه روز پدر برای پسر ولیمه می داد و اهل مدینه جسم و روحشان را درخانه جعفربن محمد علیه السلام سیراب از صفای حضورامام می کردند. نامش موسی و کنیه اش ابا ابراهیم بود و امواج تند خشم و کینه ساحل وجودش را کاظم الغیظ می خواندند.

پس از گذشت بیست سال ازعمرشریفش لوای امامت بر دوش گرفت و خلعت حفاظت ازاسلام جدش را بر تن کرد و درمسیرمنتهی به انتظارعاشق پروری قدم نهاد. فرعون صفتان زمانش دائم مسیرش را سنگ باران می کردند شاید ازطی آن بازایستد اما او مقاوم ترازکوه پیش می رفت. روزی کنیزهارون را ازفرش لهو و طرب وعیش به عرش سجود و قیام رکوع برد و از سرراهش برداشت... و روزی سنگ طعنه های هارون غاصب خلافت را با کلام کوبنده ی خود این چنین به کناری انداخت. آن امیر قلب های مومنان درجواب هارون که گستاخانه گفت: «توهستی که مردم پنهانی با تو بیعت کرده تو را به پیشوایی بر می گزینند؟!» فرمود:« أنا امام القلوب وأنت امام الجسوم من امام دل هایم و توامام تن ها» وچه سخت تفاوت است میان دل وتن!

مصباح الهدی وجودش عاشقان بسیاری را به چشمه ی حیات ولایت رساند و چه هدایت ها که شامل حال آنان نمود. علی بن یقطین یکی از سیراب شدگان وجود زلالش بود. او که پایگاه فکری اش را انتظارشکل داده بود دائم درانتظار برپایی حکومت حق وعدل بود. آن منتظرجاودانه که غربت امام زمانش را می دید دائم از نفی مشروعیت حکومت ستمگر دم می زد و سعی بر آن داشت که زمینه را برای ظهورمنجی عدالت آماده کند. او در طی این مسیر با اذن امام زمانش در منصب ولایت و فقاهت نشست و به گفته ی امام مقام او مایه عزت شیعیان شمرده می شد.

آری ابن یقطین که نمک خورده ی سفره ی بی ریای امام کاظم بود در راستای سرسپردگی به آستان حضرتش وزارت هارون را پذیرفت و ازپس مقام وزارت و زر تنگ دستی و فقررا از شعیان بر می داشت وازپشت پرده ی خفا چترحمایتی برای شیعیان بود. روز به روز بر سائلان علم مکتب باب الحوائج افزوده می شد و شمارعلی بن یقطین ها رو به گسترش بود. عباسیان که تاب دانش گستری های ابا ابراهیم را نداشتند او را از جسم های شیعیان جدا و به  زندان افکندند ولی نمی دانستند که امیر قلب ها هیچ گاه از دلها خروشان عاشقانش جدا نمی افتد. واین چنین زندان هارون حایلی میان دیدگان پر اشک منتظران و جمال دلربای امامشان شد. دست و زنجیرهای دستش هر دو با هم برای رهایی اش دعا می کردند وغل آهنین سرافکنده برای لحظه ی جدا شدن از پای امامشان اشک و خونابه می ریختند. اما آن حضرت در پس میله های زندان با گسترش ولایت فقیه شیعیان را وا نگذاشت و آسمان را درانتظار خورشید جمالش باقی گذاشت.

و حال تو ای منتظر درزمانه ای که یوغ ستمگران فرزندش مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف را به زندان غربت افکنده است دست به دامان والیان فقیه او باشد. و بدان که حوادث دائمأ درحال وقوع اند و ابن یقطین های زمان راهگشای لحظات فراق...


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
یاس حسین(ع)

 بسم رب المهدی


چیست این آوای دلتنگی؟! کیست سراینده غزل تنهایی؟! ازکجاست این ناله ی جان سوز؟! گوش کن...

انگارعشق، نجوا می کند با او. آری؛ او می شناسد یگانه گلی را که جزبا شبنم اشک وضونساخت. او می شناسد رخساره نیلی را که حکایت از بازار شام دارد. آشناست دستان کوچکی که خاکسترازموی پدرمی زداید و برلبان ترک خورده اش، بوسه می نشاند.

او رقیه است. یاس کوچک حسین علیه السلام.


که به مادرمی ماند. غنچه ای کبود که سر بر پیشانی باغبان رنج بار فراغ را، واگویه می کند. وگلهای نیلوفری جسم کوچکش را نشان پدرمی دهد. آری سه ساله مرثیه می خواند و ستاره های شب تاریک شام، که بر دستان هر کدامشان زنجیراسارت است، سرشک غم می بارند. همه سربرآسمان پرابردلشان، دعا می کنند تا آرام بگیرد رقیه که؛

ناگاه رقیه آرام گرفت... انگارهمه چیز تمام شد. گویی کسی پاهای پرآبله اش را مرهم نهاد و درد های تنش را با نوازشی زدود.

آری آسمان ابرنیست اما درخرابه ی شام باران می بارد... باران اشک.



برچسب‌ها:
[ دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
قیام قم

بسم رب المهدی

سالها خزان بود و خزان. بی تن پوشی ازبهار، سپیده و شبنم. آوازپرندگان از قفس به گوش می رسید. سیاهی برما می تابید و آفتاب در تبعید می زیست. که ناگاه خون جوشید. خونی روان گشته ازانتهای اراده، عزم و ایمان سرشارازعطر و بوی دلیران و ریخته بر دامن خاک، ازتن ملتهب روندگان بسوی قله ی استقلال و آزادی، سازندگان نظام امید بخش جانها، جمهوری اسلامی. زمان بیاد آورد سختی شیرین را:« مردمی از شرق قیام می کنند و زمینه را برای دولت مهدی علیه السلام آماده می سازند.»

هنگامه، هنگامی بود، که شکوفه های آفتاب خیز دیار ولایت، رنگین شدند و در قیامی خونین تکبیرالاحرام سرخ گفتند و پس از رکوع و سجودهای سرخ، به سلامی فجرآفرین رسیدند. تقویم عشق در دل خویش نگاشت. مقام سرخ را. برای یاران سپیده و باران. تا رسیدن به انتهای عشق، و نهایت زمان. تا پایان تپش های زمین. آری آنان لبیک گوی باغبان پیری بودند که سرانجام بر بال شاپرک های باغش به زمین نشست. همان مردی از قم، که یاران خویش را به حق دعوت می کند.عاشقان که شمع وجود خویش را یافته اند بال و پر زنان به دور او گرد آمدند، با نفس قدسی او دلهایشان چون پاره های آهن گشت، و شدند مردان خستگی ناپذیرمیدان عروج، از خاک تا افلاک که اعتمادشان تنها بر خدا بود و سرانجام کار از آن پرهیزکاران است.

گویی می دانستند که حنجره های داوودی، گلبانک الله اکبر را در رهگذر باد، در چشم انداز آفتاب، در سایه سار ایمان و در موج خون و شط جهاد، سرود فجر حقیقت را سر می دهند. آری مطلع فجر انقلاب نزدیک است. و وعده های الهی محقق می گردد.

«ألیس الصبح بقریب»

(یاد و خاطره ی کبوتران سرخ جامه ی، سبزاندیش قیام فجرآفرین 19دی گرامی باد.)


برچسب‌ها: مناسبتی
[ یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
مفسر علم


بسم رب المهدی


در سوم صفر سال 57 هجری قمری بوستان علوی مدینه شاهد شکفتن نخستین گلی بود که پدر و مادرش هردو علوی و فاطمی بودند. آن روز امّ عبدالله دختر امام حسن(ع) بهترین اهل آسمان و زمین را به دنیا آورد و دامان پرمهرعلی بن الحسین(ع) را به جمال گل سرسبدش منور کرد.

            ع لم... نامش را محمد نهادند و پس از اندک زمانی عطر این گل محمدی جهان علم را درنوردید و او در آسمان و زمین شهره به باقرالعلوم گردید. او که میراث دار علوم نبوی بود پس از سالها اختناق و ممنوعیت کتابت حدیث پایه گذار نهضت علمی شد و در ان زمانه بود که اگر در کتب علمی قال الباقر نبود اعتباری هم نداشت. او در دانشگاه عظیم علم و حلم و تهذیب نفسش فارغ التحصیلانی چون زراره و ابوبصیر را پرورش داد و پیش گویی پیامبر اسلام را به جابربن عبدالله انصاری که فرموده بود:« ... او درهای دانش را به روی مردم خواهد گشود ... » عینیت بخشید.

            ح لم... بزرگوار بود و حلیم. جوانمردی و فتوت از قامت علوی اش جاری بود. مردی نصرانی که جهل سینه اش را پرکینه و زبانش را پرزهر کرده بود روی جسارت به او کرده و گفت: « أنت بقر »  و حضرتش آرام و متین جواب داد:« نه بلکه من باقر می باشم.» ولی او از پس بی شرمی باز هم گفت و گفت تا اینکه به مادرش ناسزا گفت، مادری که امام جعفر صادق(ع) در وصفش فرمود:« جده ام صدیقه بود و در آل حسن(ع) زنی به درجه ی او نرسید.» اما دریای آرام وجود فرزند صالح این مادر متلاطم به موج خشم نشد و چنین پاسخ داد:« اگر تو راست می گویی خدا از مادر من درگذرد و اگر دروغ می گویی خدا از تو درگذرد.» و این یعنی حلم در برابر آتش.

آتش کینه های فرود آمده بردلش ... این فقط خدا را دیدن و بس ...

آری او از نسل رحمة للعالمین و جد کاظم الغیظ بود.

           ت لاش... چندی بود صوفیان زمانش دست بر ساه و سفید دنیا نمی زدند. ولی جبین خود را با خاک مهرهایشان سیاه و چشم را را از اشک دیده هایشان سفید کرده بودند و مخارج زندگی آنها را اطرافیانشان تأمین می کردند. آنها در پشت قلبهای پرجهلشان کا را برای سالک راه خدا عار می دانستند... در یک روز گرم مولای عمل را در زمینی مشغول کارکردن دیدند، مولایی که از امیر عرب سرمشق گرفته بود و نخلستانها آشنای دستانش بودند. یکی نزد آن حضرت آمد و گفت:« اگر مرگ بیاید و تو در این حال باشی کار چگونه کنی!؟...» و آن حضرت در حالی که زمین دائماً بر عرق پیشانی اش بوسه می زد فرمود:« مرگ در حالتی به من میرسد که در طاعتی از طاعات خدا بوده ام...» او دائماً صوفیان را از ننگ داشتن کار و تلاش برای امرار معاش نهی میکرد و چراغ وجودش راهنمای سالکان عامل بود... .

این سلاله ی لاله های نینوا و تصویرگر توانمند لحظه های اب دلدادگی بنی هاشمیان سالها در گستردن عظش ولایت عاشورائیان در پهنه ی غفلت زده ی هستی تلاش میکرد و زخم زنجیرهای جامانده از اسارتش دل جاماندگان کربلا را ملتهی میکرد و با سوز غربت در گوش زمان زمزمه می کرد.

... او خواهد آمد...


آری منتقم خون جد بزرگوارش خواهد آمد و پس از شکافتن جهل مردمان زمانه با علم باقرالعلوم از قاتلان حسین بن علی(ع) و مصوران تصویرهای تلخ دوران کودکی محمدبن علی(ع) انتقام خواهد گرفت. انشاءلله


برچسب‌ها:
[ جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
تنها بازمانده

بسم رب المهدی

دوباره می روید ؛درخت غم و اندوه، در غریب آباد بقیع . همان که ،ریشه در مظلومیتی چندین ساله دارد . مظلومیتی که از درب سوخته شروع شد ؛ محراب خون و پاره های جگر را دید و در شفق خون نشست .آری از آن عصرخونین  ، علی علیه السلام ماند ؛پسر شهید کربلا  ؛یگانه بازمانده ی آن روز سرخ، که که کتاب سرخ عاشورای حسین علیه السلام را تفسیر کرد و با خطبه هایش سرود بیداری خواند .

و باردیگر جلوه ی مکرر فصاحت علوی ، در کلام زین العابدین تجلی یافت ، او که تنها سجاد، در برابر خدا بود و نیایش ،تنها سلاح او در مبارزه ی فرهنگی و سنگر دفاع از حق و اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین.

در عصر نتوانستن ها ، جامعه را به قدرت دعا توجه داد ؛تا ترنم عاشقانه ی زبور آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم ؛ برای همیشه ،بر زبان اهل دل جاری گردد . که صحیفه ی سجادیه ؛ سرشار از ناب ترین دعاهای عارفانه است. آری ؛ اگر گوش دل بسپاری ،خواهی شنید نجوا های زمان را ، که پر است از زمزمه های سجادی . 

و اوست پیشوایی عادل ، که در حدیث منتظران , آنان را برترین های هر زمان خواند.چشم به راهانی که مکارم الاخلاق؛ زینت جانشان است . منتظرانی راستین ؛ که گویی در پیش امام خویش حاضر اند . لیک او نیز ، منتظر است.

منتظر است تا آن گاه که رادمرد کربلایی ، علم برافرازد و بستاند انتقام شهید نینوا را


برچسب‌ها: شهادت
[ پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
پاتوق عمارها ، اخبار ، صالحون