روزشمار ظهور

دلنوشته" ايام مذهبي‌ "

به رسم شادمانی

بسم رب المهدی

با هزار شاید و باید، اما راهی شد . قلبش تند تر از همیشه در سینه می تپید، دل دریایی اش تبدیل به ذره ای شده بود . نمی دانست چه بگوید .حتی نمی دانست به کجا می رود ؟ اما انگار این مسیر برایش آشنا بود. گویا نیرویی او را به سمت خانه ی حبیب خدا رهنمون می کرد.  گاه تند وگاه آهسته . وبالاخره ، در مقابل درب سبز رنگ توقف کرد. نگاهی به آسمان دوخت: «توکلت علی الله» .

 وارد شد .هیچ کس نبود ، تنها او ویک دنیا حرف. قطره های عرق بر روی پیشانی اش که برخاسته از غیرت الهی او بود،نمایان شده بود.  سکوت همه جا را فرا گرفته بود.

محمد صل الله علیه وآله وسلم فرمود :علی جان چه شده حرفی نمی زنی ؟ لسان الله لب به سخن گشود و گفت حرف دلش را.آن گاه پیامبر برخاست برای گرفتن جواب از یگانه دخترش.

همه همراه با علی در انتظارند . عالم سراسر گوش شده است تا بشنود جواب را ،آری یا نه؟خورشید به داخل خانه سرک می کشد، آیا زهرا روی برمی گرداند یا نه؟رسول خدا فرمود: زهرا جان تو پیشینه علی را می دانی .او تورا از من خواستگاری کرده است ...؟ زهرا نگاه برزمین دوخت ، آرام .

آری خورشید لبخند زنان به آسمانیان چیزی را فهماند . زهرا روی برنگرداند .واین صدای الله اکبر پدر بود که مژده جواب آری برای علی را به ارمغان می آورد . پیامبر به نزد علی بازگشت .

چشمان مملو از شرم  علی به چشمان رسول خدا دوخته شد . و علی خوانداز نگاه پیامبر آنچه را که می بایست می شنوید . واین بار پیامبر بود که فرمود : علی جان آیا چیزی داری که مهر زهرایم قرار دهی ؟شاید علی می خواست بگوید : آری ،یک دنیا عشق ، یک دریا محبت ، یک بستان گل ...اما می دانست که اینها در بازار دنیا قابل فروش نیست ، اگر هم باشد او آنها را جز به زهرا به کس دیگری نمی فروشد . وسرانجام تنها زره اش را با تمام وجود پیش کش رسول خدا نمود .

و امروز در آسمان ها جشنی بر پاست . زمین سرود شادی می خواند. چشمه ها می جوشند . غنچه ها باز می شوند . بلبل نغمه میسراید، وهمه نوید یک خبر شیرین را سر می دهند . آری ! پیامبر در مسجد خطبه ی عقد می خواند و روز پیوند دو گل از بوستان پاک خاندان نبوت در تاریخ اسلام به ظهور می نشیند . و زهرا از آن علی می گردد. فرشتگان بر سرعروس وداماد ستاره می افشانند ، ورسول خدا دستان این دو گل را به هم می دهد، وفاطمه را به علی وعلی را به فاطمه می سپارد .

علی وجودش تفسیر محمد بود و سجودش تجسم بندگی ، زندگی اش حیات را معنا می کرد و حیاتش جان بخش زندگی بود . دخت یگانه پیامبر و جگرگوشه ی حبیب خدا را به امانت گرفت و زهرا قدم در خانه ی شیرخدا گذارد.

تمام غنچه ها خندان ، و دامان زهرا وعلی را بوسه باران کردند . بی خبر از آنکه در دامان زهرا وعلی گل هایی شکفته می شوند که در پس پرده های زمان خواهند شکفت و بر هر چه گل است مباهات خواهند کرد. همان هایی که «احد عشر کوکبا» هستند در آسمان «ولایت» .  آری فاطمه وعلی در کنار هم ،بال در بال هم ،عرش را شکافتند و تکمیل کننده آسمان امامت وولایت گردیدند .   


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
مرثیه ماه

بسم رب المهدی

امشب دوباره دل ستاره های آسمان انتظار شکسته است . انگار ماه مرثیه می خواند و ستاره ها ناله سر می دهند . اگر خوب گوش کنی صدای العطش می شنوی . اما اینبار نه از صحرای کربلا ، این ناله از سوی بغداد است . از خانه ی ملعونه ای که سلاله زهرا در حجره ای از آن از سوز جگر ناله سر می دهد .

مگر می شود فهمید چه گذشت بر آن حجره ای که تنها شاهد العطش گفتنت بود . آن هنگام که زهر کینه را در جام جهل ریخت و تو آن را نوشیدی . آن گاه که  ازانگور درخت کینه تناول کردی وپاره های جگرت چون جد مظلومت حسن علیه السلام بیرون می ریخت . آه ...آخر در آن دم حسین وعباس علیهما السلام در کنار حسن مجتبی علیه السلام بودند ، ومراقب تا مبادا زینب ببیند پاره های جگر برادر را .

خاک های کف حجره ات خون می گریستند ، دیوار های آن ناله سر می دادند تا مگر صدایشان برسد به گوش کسی . آخر کف زدن های کنیزان بر درب حجره مجال رسیدن ناله العطشت را نمی داد.

العطش گفتنت دل حسین علیه السلام را هم می سوزاند مگر بیست و پنج سال بیشتر از زندگی سراسر با برکتت گذشته بود که چنین خصمانه در انتظار پاییز عمرت بودند .

اما... کبوتران بغداد در انتظار بودند آخر ناله هایت را شنیده وعطر بوی تورا استشمام می کردند که دوان دوان به سویت پر زدند . دل آن ملعونه از حب ولایت خالی بود اما زمین وزمان که به این عشق در حرکتند مگر می توانستند ببینند پیکر پاک  مولایشان  در زیر آفتاب بسوزد .

آری ...واین کبوتران دل شکسته بودند که سایبانی شدند برای پیکر مطهرت .تا دوباره زهرا علیها السلام دل خون نشود از دیدن بدن فرزندش در برابر آفتاب . اینبار کبوتران آبرو داری کردند تا قصه ی کربلا  تکرار نشود . اینبار بدنت در زیر گلباران شیعیان گم شده بود نه در میان نیزه شکسته ها.

آری امام جوادان و جواد امامان در کنار جد بزرگوارش آرام گرفت و دردانه ی علی بن موسی علیه السلام به دیدار محبوب شتافت .

و اینک این اهل ولا هستند که در سوگ او نشسته و همراه با زمزمه های دعای فرج ناله سر می دهند تا که بیاید صاحب  عزا ، همو که وارث سخاوت بارانی وکرامت دریایی دردانه رضا علیه السلام ست. 

یا جواد الائمه ! جود جوادی ات را در کاسه ی گدایی ما بریز و برای مان دعا کن .


برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
 


برچسب‌ها:
[ دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
روز دانش آموز


برچسب‌ها: مناسبتی
[ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
یا علی بن موسی الرضا(ع)


برچسب‌ها:
[ جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
شمس الشموس

بسم رب المهدی

مردد بود ! خودش را گوشه ای پنهان کرده بود ونمی دانست بر آید یا نه ؟ همه نگاهشان را به او دوخته بودند ومعنی کارش را نمی فهمیدند واو همچنان خجالت می کشید . ناگاه ماه به خود جرات داد وپرسید :چرا خجالت می کشی ؟ چرا امروز با طلوعت یازده ذی القعده سال صد و چهل وهشت را رقم نمی زنی ؟ در تمام این سال ها خورشید ما تو بودی ،چه شده که امروز طلوع نمی کنی وضیائت را برزمینیان عرضه نمی کنی ؟ خورشید باز هم سرش را به پایین انداخت واین بار نگاهش را سوی خانه موسی بن جعفرعلیه السلام  خیره کرد . آری ! روزی که شمس الشموس قدم بر زمین می نهد جایی برای طلوع خورشید تنها وکوچک آسمان نیست ...

فرشتگان  آسمان بعد از چند سال دوباره گوشه ای از زمین خاکی را به هم نشان می دادند .از یکدیگر سبقت می گرفتند ،ووقتی به خانه گل یاس می رسیدند بالهای خود را به قنداقه نوردیده موسی بن جعفرعلیه السلام  متبرک می کردند وخوش بو بر می گشتند . گروهی هم حامل سلام خالق عشق بودند.  واین بار زمین وزمینیان بودند که به وجود چنین خورشیدی به آسمان وآسمانیان مباهات می کردند .

پدر اشک های شوقش را پاک کرد واین بار سرود واذان عشق را در گوش عزیز ترین پسرش می خواند ومادر پر مهرش نجمه خاتون علیها سلام آرام وقرار دل بی قرارش را یافته بود ...

ای رئوف تر از خورشید وبخشنده تر از دریا! تو امروز قدم به دنیا نهادی وخورشید را چنان مبهوت خود کردی که هنوز هم که هنوز است بی اذن تو پرتو بر سر آفتاب گردان ها نمی اندازد . تو امروز قدم در دنیا نهادی تا معصومه ها بدانند عاشق، همیشه منتظر است .

آقا جان چندی است  ... نه! این جا صفا ندارد اگر اجازت دهی به حریمت آیم وحرف های ناگفته ام را آن جا کنار پنجره فولادت بزنم ...آری ای دل ساکت را بسته ای ؟! لباس گرم برندار که آفتاب وجود او برای گرمای عمری بس است وای جسم تو نیز چشم هایت را ببند وتا دل نگفته باز نکن ...

خیابان امام رضا ، سریع بیا اومنتظر است .خود را جلوی پرده سبزی می بینیم که بالای آن نوشته ورودی ...آن را کنار می زنم ودر صف عاشقان روی دو پای دلم به اقتدار می ایستم . بازرسی ام می کنند تا ذره ای کبر وریا در ظرف دلم نباشد .آن ها قبلا وقلبا به امانت توبه سپرده ام . وبا خیالی راحت ،از آن جا که :بر در ودیوار حریمت ، جایی ننوشته است که گنه کار نیاید ، با جرات وارد می شوم . پرده سبز دیگر را کنار می زنم چشم هایم دیگر طاقت ندارد این را دلم نیز فهمیده است . دل فرمان می دهد، چشم باز می شود ،اشک جاری می گردد، صورت آیینه کاری می شود وعشق آغاز می شود . واز آن جا که می دانم یرون مقامی ویسمعون کلامی ویردون سلامی می گویم :

"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ".

ای نگنجیده درکلام ! ای رئوف ! ای ضامن ! آهوی رنجیده حال دلم را از تیرگناه شکارچی نفس به سمت تو آورده ام وامید وارم ابن باب الحوائج واب باب المراد جوابم را بدهد .

در پاهایم توانی نیست گویی حرفی دارند .آری فریاد می زنند : کفش وبال ملائک ؟کفش هایم را در می آورم . اما باز چرا نمی روی ؟راست می گوید توان ندارد کجا بهتر از این جا ...میلاد هست ، پنجره فولاد هست . سقا خانه طلا هست.ایوان طلا هست . گنبد طلا هست. وخدا کند دل نیز طلایی باشد واگر هم نیست که نیست با نظر کیمیا گر تو کیمیا شود .

آری کجا بهتر از این جا که سر بر خاک بگذارم وبگویم از درد دلهای ناگفته ای که فقط می شود به غریب الغربا ها وانتظار کشیده ها زد.

آری اماما!رئوفا ! رضا جان ! نمی دانم به کدام داغ رضا شدی وصبر کردی . اما می دانم که می دانی ،که فراق ابن الرضا ، رضا شدنی نیست .

چندی است درکوچه پس کوچه های «اللهم ارنی الطلعه الرشیده» به دنبال فرزندت می گردیم ، ومی ترسیم در بن بست «ان حال بینی وبینه الموت» برسیم .چندی است عاشقیم ومعشوق ندیده ایم . چندی است تنها کلاس یار پرور فرزندت به حد نصاب سیصدو سیزده نرسیده است .امانه ...بگذار راحت تر با تو سخن بگویم . چندی است مهدی ات را در پشت میله های زندان گناهانمان حبس کرده ایم ودم از عاشقی می زنیم .

یا امام رضا!می شود دست های جواد پرورت را بالا آوری ودر روز پدر شدی پدرت دعا کنی . آن منبر صاحب الزمان زیر گنبد سبزمسجد گوهر شادت ،شاد شود وبعد از سال ها خاک غربت وشیشه های سخت انتظار ، صاحبش را ببیند .

می شود دست های پر از مهرت را بالا آوری ودعا کنی تا زائرانت در مسجد جمکران به امامت امام جماعت حاضر اقتدا کنند . آری ،ای امام دلها ، این بار تو برایمان دعا کن و« اللهم عجل لولیک الفرج »بگو .تا مگر فرجی حاصل شود وجشن هایمان دیگر بوی غم نداشته باشد . تو برایمان دعا کن که شاید...

شاید این جمعه بیاید شاید         پرده از چهره گشاید شاید


برچسب‌ها:
[ پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
پاتوق عمارها ، اخبار ، صالحون