روزشمار ظهور

دلنوشته" ايام مذهبي‌ "

یاس کبود

 بسم رب المهدی

فضای خرابه را ابر غم پوشانیده. همه ساکت اند. و در سکوت پر حرف خویش سرشک غم می بارند. شب است اما شب شهر شام سیاه تر از همه ی شب هاست. گویاه ماه و ستاره در آسمان آن شهر مضایی ندارد. اما نه اشتباه می کنند ماه و ستاره ها همه در زمین اند.

خرابه ستاره باران است. و همه ستاره هایش اندر فراق ماه با هم عهد بسته اند تا صبح حتی یکبار هم چشمک نزنند. برگردن تمامی ستاره ها مدال حلقه ی اسارت قرار گرفته است. همه سر بر آسمان پر ابر دلشان نهاده اند و خدا خدا می کنند خدا هلال زینب را برساند آری آنها خدا خدا می کنند اما آرام. اشک می ریزند اما آرام. می سوزند چون شمع اما آرام. آرام تر از حَسنینِ غریب مدینه از فراق یاس کبودشان. یاس کبود ... آری خرابه شام نیز گلستانی است از یاس های کبود.

و در میان این یاس ها گلی است غنچه تر از همه. کبودی های بدنش دل زینب عقیله ی بنی هاشم را سوزانده است. دل نازکش تاب نیاورد. سکوت در خرابه، نیاوردن نام بابا در حضور نی دارها، تحمل فراق هم بازی اش علی اصغر، و هزاران قانون سخت دیگر درون شیشه نازک دلش جا نمی شد. و بالاخره ترک برداشت اما اینبار ترک های دلش عمیق تر شده بود. آسمان ابری نبود اما باران می آمد. باران اشک بنت الحسین زمین خرابه را خیس کرده بود. – عزیز دل برادرم! میوه دلم! رقیه ام! چه شده که این چنین بغضت را شکستی؟ شاید دوباره عطش درونش را می سوزاند؟ آیا گرسنه بود؟ نکند دوباره زخم پاهایش ... .

خاک نشینان عرش به خروش افتاده بودند. یکی از روزهای شیرین وصال مدینه می گوید. یکی وعده ی دیرینه ی انجام نرسیده ی مسافرت را می دهد. یکی لباس های کوچک مسافر شش ماهه را آورده است اما نه گویا دل سوخته ی آن یاس کبود را، دل سوخته ی مادر علی اصغر هم نمی تواند آرام کند. زین العابدین چشم هایش را می گیرد و زینب پاهایش را مرهم بی یاوری می گذارد. یاس گلستان حسینِ فاطمه علیه السلام آرام شد. طشتی آوردند ورویش را پوشانده اند. باز هم طشت. خاطره ی خوشی از آن نداشت. چشم هایش را خیره کرده بود. و از سوز دل گشنه و تشنه نبودنش را به عمه می گفت. و زینب که اینبار نمی دانست چه باید کند تنها سکوت کرده بود. – عمه جان! گرسنه ام نیست. فقط دلم تنگ شده.  و با صدای ضعیف تر از همیشه گفت: بابایم را می خواهم. - عمه جان! مگر نگفته بودی بابایم در سفر است ببین که بابا آمده. ببین بالاخره جوابم را داد. آری آن یاس کبود و باغبان سر بر آغوش هم از رنج های پنهان فراق گفتند. گلهای نیلوفریِ جسمشان را که با شبنم عطش عجین شده بود تقدیم یکدیگر کردند و یاس از خارها و علفهای هرز سر راهش گفت و باغبان از ... . تمام شد! انگار همه چیز تمام شد. دیگر صدای گریه نمی آمد. پاهای پرآبله رقیه خوب شد. و رقیه ... . آب شد. و در زمین جاودانگی فرو رفت.

وای خدای شمع پرور گلهای شمع دانی باغبان باغ و خزان انتظار ما را برسان چرا که دلهای ترک خورده ی ما هم چون رقیه منتظر است اما ...

 


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
اختر شکافنده ی دانش

بسم رب المهدی

آسمان مدینه ستاره باران است از یمن ورود قدمهایش. امشب در آسمان دلهای بنی هاشم ستاره ای می درخشد که روشنی بخش چشمان سجاد علیه السلام است. و نخستین امام علوی و فاطمی پنجمین گوهر امامت در دامان ام عبدالله دیده به جهان می گشاید. تا کوچکترین راوی کربلا باشد. آری باقر العلوم گشاینده ی درهای دانش به روی مردم، فروغی که از خاندان نبوت روشنی بخش جامعه بود در وجود شکافنده ی دانش تجلی یافت و سلامی که جابر از زمان پیامبر به او رسانید گویای این وجود برکت خیز است. که کنون نقد شیعه میراث گرانبهای اوست و همین است فخرشیعه که پیرو مرام و عترت حضرت محمد بن علی علیه السلام است.

و حال می خوانی وصف مهدی موعود را از زبان گهر بارش. او که در آن هنگام که کمیت اسدی اشعاری را از قائم آل محمد می خواند به همراه آقازاده اش - امام صادق علیه السلام – گریست. و برای کمیت دعا کرد آن گاه که می خواند؛ چه وقت حق شما آشکار خواهد شد؟ چه وقت مهدی شما قیام خواهد کرد؟ و فرمود:" قائم است که جهان را پر از عدالت می کند و قلب شیعیان ما را روشن می سازد."

« فَلا اُقسِمُ بِالخُنَّس؛ قسم به ناپدید شونده ها »

پس فرمود:" او امامی است که از دیده ها مخفی می گردد و چون ستاره ای فروزان ظاهر می شود. آن گاه در شب تاریک می درخشد."

و این از بشارت هایی است برای رسیدن به موعود. در آن زمان که فرمود:" ای امّ هانی، دیدگانت روشن می شود اگر زمان او را درک کنی." آری! و اینگونه فرمود برای تو ای منتظر راستین:" برای او دوران غیبتی است که گروهی در ان گمراه می شوند و گروهی هدایت پیدا می کنند. خوشا بحال کسی که آن روز فرخنده را درک کند."

 


برچسب‌ها: ولادت
[ دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
شام غربت

بسم رب المهدی

اهالی شهر همه جمع شده بودند گویا خبر مهمی در راه است شاید هم شخصیت مهمی به این شهر خواهد آمد اما نه ...

کمی بیشتر دقت کمی می بینی گویا آن شخصیت چندان هم برای اهل این شهر مهم نیست را دامن هایشان  پر از سنگ است عده ای هم بر پشت بام خانه ها تا توانسته اند سنگ جمع کرده اند و منتظر ایستاده اند پچ پچ اهالی شهر ورود تعدادی اسیر خارج شده از این را می رساند اسیر خارجی؟! عده ای هم برزبانشان لعنت بر آن از دین بیرون شده ها جاری است ...

صدای زنگ کاروان می آید اما اهالی شهر دیگر پچ پچ هم نمی کنند گویا اتفاق بسیار سنگینی فضای شهر شام را گرفته است آری چشمهای مدوّر آنها هجده سر بریده بر بالای نی را می بینند یکی خورشید است و دیگری قمر همان خورشید. یکی ستاره است و دیگری برادر شش ماهه اش. یکی مؤذن است و دیگری ... پشت سر این انوار طاهره ی سر به فلک کشیده خاندان نور وحی در راه اند همه زن هستند و فقط یک مرد قامت استوار و دل خسته از رنج تلخ روزگار کوفه و کربلا است همه با یک زنجیر به هم وصل شده اند بر شترانی بدون محمل سوارند.

آری دروازه ی ساعات ورود خاندان پیامبر و شهادت را امروز در خود دید و مردم که درس مهمان نوازی معاویه را به مشتی سنگ و شربتی زهر کینه را نا باورانه جواب می دادند آری آنها که چندین سال است طبق بخشنامه ی ننگین معاویه نام علی را ابتدای تمامی خطبه هاشان با لعنته الله همراه ساخته اند و زخم کینه ی صفین آنها هنوز مرحم نخورده است با پیشانی هایی پینه بسته از سجده های طولانی و دستهایی خسته از چرخاندن تسبیح این بار نیز قربة إلی الله سنگ می زدند.

کاروانیان سخت دل آزرده اند از کوفه آمده اند شهری که سالها پدرشان علی درس توحید را با محبت اهل بیت به آنها داده بود اما جواب کوفیان را دیدند که چگونه ظالمانه حرف زدند و نتوانستند از زبان زینب عقیله بنی هاشم بنت علی جز « ما رأیتُ إلاّجمیلا » را بگیرند آری کاروان که هنوز زخم کوفیان آزارش می دهد در شام، شب سیاه فراق بیشتر به سراغش آمده است فراق همانها که روزی جسمشان مایه ی آرامش 84 زن و فرزند بود و حالا سرشان همانها که روزی زانوانشان زیر قدوم بانوی دو عالم برای سوار شدن بر محمل بود و حالا چشمهای از خجلت بسته شده ی شان.

آری چشمهای کاروانیان به سمت اهالی کینه صفت شیطان سوار شامی بود و نه به زمین پست و ناهموار و پراز سنگ آنجا. آنها چند ماه است چشمشان به سمت خورشید های شب تارشان عزیزهای دلشان و جوانهای با غیرتشان نشانه رفته است. و یزید که گویا این را فهمیده بود این بار در مجلس خود با طشتی از همان سر به استقبال فرزندان پیامبر فتح مکه رفت و برای گرفتن جان رقیه همان یک تصویر کافی بود ....

آری این جا همان شام است همان شامی که زین العابدین درباره ی آن می گفت الشام الشام ...

 


برچسب‌ها: مناسبتی
[ یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
بازمانده آن روز سرخ

بسم رب المهدی

واین بار رنج نامه شیعه این گونه ورق می خورد ودوباره بقیع همان بوستان غم ، همان آشنای غریب در سوگ می نشیند واین زمین وزمان است که برای عرض تسلیت سر فرو می آورد .

 آری بازمانده آن روز سرخ بعد از فراق چندین سال به سوی کاروانی که در نیمه راه ،برای انجام وظیفه امامت از آن جامانده بود می شتابد . همو که با اسارت خویش آزادی را تفسیر نمود و تفسیر ناب کتاب سرخ عاشورای حسینی از زبانش تراوید . او که نیایش هایش سلاح او بودند در مبارزه فرهنگی وسنگر او در دفاع از حق واهل بیت . و اگر خوب گوش کنی هنوز هم ترنم عاشقانه ی این زبور آل محمد را که بر زبان اهل دل جاری است خواهی شنید .

زمزمه هایی که هنوز هم به گوش بقیع آشناست . وحال باید صاحب آن نجواها را در آغوش بگیرد . آه که چقدر تحمل نموده ای بقیع ... اگر چه تحمل این رنج ها سخت است وناگوار ودل هر احساسی را به درد می آورد اما تو دومین معصوم وحجت الهی را در آغوش می گیری و دوباره زمینت متبرک می گردد به پیکر گلی از بوستان خوشبوی زهرا وعلی علیهم السلام .

اما باز هم رنج نامه شیعه گشوده خواهد ماند تا آیندگان در ان بخوانند درد های دیگرش را . و با ورق خوردن هر صفحه آن لب گشایندو فریاد بر آورند: "اللهم عجل لولیک الفرج ". تا به آبروی دم مسیحایی مضطری بر آورده شود آرزوی چند هزار ساله شیعه .


برچسب‌ها:
[ دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
تکرار مظلومیت

بسم رب المهدی

طلائیه از برای چه چنین زبانه می کشی ؟ از چه رو شعله ور شده ای؟ آخر بی تابی ات از چیست ؟

حصار های اطراف حسینیه ات می سوزد و چشم های زائرانت در نهایت بهت و حیرت! طلائیه چرا می سوزی؟ چرا؟ مبادا این آتش دلهای عاشقان خفته در توست که از کردار ما به تنگ آمده است؟ کاش لب به سخن وا می کردی! این اشتعال از کجاست ؟

اما نه، اینبار وجود مان سراپا گوش گشته؟ چه میگویند؟ اف بر تو ای روزگار! بارگاه مطهر سامرا کجا و انفجار... کسی را توان باور نیست. اما تصاویر گویای این حقیقت تلخ بود. آری دروغ نبود . این بار مظلومیت علی وزهرا علیهم السلام در گنبد وضریح ویران فرزندانشان نمود پیدا کرده بود .

حلقه دور چشم ها نگین روی صورت ها گشت و شاید مرهمی سطحی بر دل شیعیان وخاموش کننده آتش بر افروخته از دل آنان .

خدایا چه می بینیم این جا همان سامرا ست همان جا که نفس ابن الرضا واب المهدی سره من رایش کرده است . همان جا که تولد مولایمان مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف زمینش را منور ساخت . همان جا که سردابش شده است سرابی برای کافران ومنافقان . آری چشم های ما همه درست می دید چشم های معاند عده ای مظلوم کش که از فرزندان شعله وران خانه علی علیه السلام بودند، نتوانست قداست سرداب راببیند واین بار با دستان بت پرور خود هیزم نفاق وظلم را پشت پنجره رحمت وهدایت خانه هادی الامم و عسکرین نهاد . جرقه ای از خشم خود را به  آن ضمیمه کردند وشد آنچه نباید می شد .

و این بار پهلوی شیعیانی که پشت در بودند واز علی زمانشان دفاع می کردند زخم خورد . آری شیعه در ان هنگام فریاد زد : اللهم عجل لولیک الفرج اما این بار با این تفاوت که این ناله همراه بود با شهدای دل سوخته طلائیه .

ای خدای دل های سوخته ! سال هاست خانه علی و فاطمه وفرزاندانش علیهم السلام در شعله سرشار از مظلومیتی که فرزندان زور و خشم برافروخته اند می سوزد . اما ماء معین ما هنوز در پشت سد گناهان ما حبس شده است . پس خدایا یا سد گناهان ما را با قلم عفوت بردارو ماء معینمان را برسان یا رحمی بر دلهای سوخته خوبان در گاهت کن ومنتقم خون زهرا وفرزندانش علیهم السلام را برسان .    


برچسب‌ها:
[ جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
شهید مظلوم

بسم رب المهدی

 

هوا سوزان بود وخورشید خجل تر از دو روز قبل به حکم طبیعت باید دوباره طلوع می کرد . سرش به زیر بود و خدا خدا می کرد مهمانان دشت خون کربلا عذرش را بپذیرند . کبوتران آسمان شتاب زده تر همیشه بال های خود را باز کرده بودند وبه طواف کوی عشاق ( کربلا ) مشغول بودند . با رفتن سایه دشمنان گل های سرزمین کربلا که نامشان در لیست "اولئک علیهم لعنه الله والملائکه والناس اجمعین " عمر بن سعد است فضا آرام شد . گردو غبار فرو نشست . طائفه بنی اسد که طواف کبوتران وخون جوشان زیر سنگ ها مشوش شان کرده بود سراسیمه به سمت دشتی که هفتادو دو نیزه در زمین فرو رفته، نشانش بود شتافتند . اجساد شهدا را در زیر تمام نیزه های شکسته عالم وسنگ های جاهلانه ی غافلان عالم وشمشیر ها ی شکسته از صلابت جبل الصبر عالم کم کم به نورانیت آن دشت می افزود تمامی شهدا دفن شدنداما... .

 پیکر ابن الرسول ، ابن البتول ، سید الشهدا ، مظلوم تر از همه ی مظلوم ها کجاست ؟ آ یا اینبار قانون امام را امام دفن می کند شکسته می شود ؟شقایق داغدار دشت کربلا زین العابدین کجاست ؟

چشم ها جایی را خیره می شوند . گویا شقایق آن دشت به سمت گلستان باز می گردد .

انگار کسی می آید که با خود پرتویی از نور انیت را می آورد . چرا اینقدر قد کمان  است وآهسته می آید؟    چرا پهنای صورتش را اشک فرا گرفته است ؟ چرا گاهی می نشیند وگاهی بر می خیزد ؟ آن مرد جلوتر آمد . بنی اسد تازه متوجه شدند که نه ، قانون امام را امام دفن می کند تغییر نمی کند . آری گویا پسر برای خاکسپاری پدر ،قد کمان تر از همیشه وزجر اسارت کشیده تر از همه می آید . اشک چشم فرزند بدن بی سر پدر را غسل داد . دست های بی رمق زنجیر دیده اش به تلخی تمام لحظات عاشورا وتمام لحظات بی سالاری عمه اش بوریا را به حضور قطعه ای از نور نه عین نور منور ساخت. وآن زمان بود که یاحسین علیه السلام گفتیم وعشق کربلا  آغاز گشت . آری عشقی که حال دیگر مانند  خون در  وجود ما جریان دارد آن گاه که خدا خواست حسین علیه السلام جاودانه بماند وتا آن جا که مسیحیت  معتقد به عیسی علیه السلام نیز به احترام سالار شهیدان جشن سال نو بر پا نمی کنند .

و هنوز بنی اسد حسرت دیدارامام زمان بر دلشان مانده بود که زین العابدین به همان قدرت مطلقه معبودش به میان کاروان اسرا باز گشت.

خدایا ! اگر مارا توفیق در ک حضور در کنار مولایمان نبود پس  امام عصرمان را سریع تر از علی بن الحسین به سمت کاروان اسیران انتظار حرکت بده چرا که این کاروان سال هاست در شام  دوری از مولایش می سوزد باشد که با ظهور صاحبمان تقدیر نماییم از آنانی را  که حرمت عاشورا را نگه داشتند .


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
آفتاب خونین

بسم رب المهدی

آجرک الله یا صاحب الزمان

با هجده هزار دعوت مردم کوفه راهی عراق شد . گفته بودند " ما را حکومت این خاندان بس است . می گفتند : به تنگ آمده ایم.قیام کن حسین(ع) از برای احیای دین رسول خدا صل الله علیه وآله وسلم.

و چنین شد که راهی کوفه گشت  به همراه اهل بیتش. و استقبال شد نه با هجده هزار دعوت کننده  بلکه با لشکریان  چند هزار نفری ...

پذیرایی شد با بستن آب بر روی طفلانش! پذیرایی شد با دیدن پیکر اربا اربا ی علی اکبر، با بریدن دستان ابو الفضل ، وبا گلوی پاره علی اصغر .... .

وکنون ظهر عاشوراست . وفریاد هل من ناصرینصرنی  حسین علیه السلام سراسر تاریخ را در بر گرفته است. "آیا کسی هست مرا یاری کند ؟" حسین علیه السلام تنهاست در سرزمین بلا . وزینب دیگر محرمی نخواهد داشت پس از حسین. و رخت اسارت بر تن خواهد کرد! وای بر شما ای یزیدیان!!! نواده رسول خدا و بند اسارت. اف بر تو ای زمانه؛ دختر علی و فاطمه و جمع نامحرمان...

 آیا کسی هست حسین علیه السلام را یاری کند ؟ از برای چه هیچ کس لبیک نمی گوید دعوت امام خویش را؟ گویا تمام گوش ها کر شده اند از نوای حق .

این لشکر چند هزار نفری تنها یک حر داشت  بس.

چهار هزار ملک فرود می آید برای یاری فرزند زهرا اما... . کنون موقع آزمایش این نامردمان است . فرشتگان به نظاره نشسته اند . علی و زهراسلام الله علیهما قربانی خود رابه قربان گاه عشق می فرستند و... . و این جاست که عشق معنا پیدا می کند . وملائک همره بازینب نوحه سرایی می کنند . وخاک آلود بر دور قتلگاه بر سرو صورت می زنند .

کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا همچنان صدای حسین در گوش زمان جاری ست  و تو را به کربلا فرا می خواند. گمان مبر که حسین علیه السلام و واقعه عاشورا برای عزاست ، چرا که  حسین در س است و کربلا دانشگاه است . دانشگاهی که هنوز هم شاگرد می پذیرد و  برای رسیدن به آن باید اراده آهنین ، قلبی شجاع ، وعشقی سوزان داشت . خوب گوش کن، صدای هل من ناصر ینصرنی امام زمان خویش را می شنوی؟ باید شتاب کرد و به کاروان او پیوست.  مبادا از غافلان باشیم همچون کوفیان. مبادا بپوندیم به سپاه یزیدیان زمان.  و برای پیوستن به سپاه مهدی موعود باید رهتوشه ای از صبر ویقین وسلاحی از ایمان ومرکبی از جان داشت تا بتوانی در کربلای زمان خیمه به پا کنی . چرا که راه کربلا از صحرای عشق ومیدان فداکاری وپیچ و خم های خوف وخطر می گذرد . و بدان مهدی هنوز هم منتظر است .به همراه  چهار هزار ملک خاک آلود در کنار قبر حسین علیه السلام.


برچسب‌ها:
[ یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
یاران خورشید"درخشان تراز همه"

بسم رب المهدی

شب بود وتاریکی، و ظلمت جهل آسمان کربلا را در بر گرفته بود . گاهی ستاره ای با خون خود چشمکی می زد . سیاهی بر سیاهی چیره می شود هر از چند گاهی در آن آسمان ستاره ای خونین چشمکی می زند وخاموش می گردد.  واین ستاره ها گاهی به مهارت حبیب گاهی به مظلومیت قاسم وگاهی به وسعت علی اکبر اما...آن آسمان تنها وناریک که بر ظلمتش لحظه به لحظه اضافه می شد یک ماه زیبا هم داشت . ماهی که بودنش در آن آسمان شده بود مایه امیدی برای ستارگان تنها ی آن آسمان . ماه زیبای آن  آسمان خاموش شدن لحظه به لحظه ستاره های دیگر را می دید وجودش شعله ور گشت آن گاه که در آغوش هلالی اش ستاره وجود علی اصغر در حال خاموش شدن بود وقتی دید مشق ایثار دست عبدالله در حال تمام شدن است .وقتی دید مشکی خالی توسط دوش نشینش رقیه به گردنش افتاده وقتی دید برادرانش لحظاتی پیش نور خود را هدیه به خورشید داده اند... .

ماه شب چهاردهم دفتر مشق عبدالله را که با مهر وامضای خود تمام شده بود را برداشت ومشک رقیه را هم بر دست رفت وبه سمت خورشید منشا وجودش حرکت کرد .

قمر بنی هاشم لب به سخن گشود ." سرور من مرا رخصت می فرمایید که جان خود را فدایی شما بگردانم ؟"خورشید عالمین که شاید بعد از سه روز عطش با قامتی کمان از داغ جوان در میان صدای برخود نیزه ها وشمشیر صدای لطیف قمر بنی هاشم  را می شنید نتوانست این حرف را تحمل کند واز عمق جان به پهنای صورت بارانی اش می گفت :علمدارم ! ماه آسمانم !این گونه بامن سخن مگو . اگر نور تو نیز چون سایر ستارگانم خاموش گردد. آسمان شب فراق رقیه را چگونه پایان دهم ؟اگر قرص کاملت را این یاران ظلمت به  ماه پاره پاره تبدیل کنند زینب را چگونه تسکین دهم ؟ واگر چنگال کفتار های سیاه دل ،پرنده سفید مرابه خاک وخون کشد برای رباب چه جوابی ببرم ... .

اما ..اما نه تو که گردن اسبت نیز در رقابت با زانوان رشیدت شکست می خورد را کوتا ه قامتان ایمان نمی توانند شکست دهند .

پس ای شقایق دشت گل پرور من حال که عطش ، غنچه هایم را در بر گرفته و عطش غنچه هایم را در برگرفته وطوفان تشنگی روز شان را به شب مبدل ساخته امانت رقیه ام را ببر وبرای گل هایم جرعه ای آب بیاور ...

عباس بن علی علیه اسلام رجز می خواند .شاید هم لبیک می گفت . دشمنان خدا را از میان بر می داشت یادش آمد حجش را نیمه تمام گذاشته پس نیت حج وجان بازی در راه معشوق کرد و وارد مسجد شط فرات شد ومحرم به احرام مشک آب .پس می رفت وخدای کعبه را می دید به طواف پرداخت ودر طواف اولش دست راستش را در راه معشوق داد لبیک می خواند :" والله ان قطعتموا یمینی  انی احامی ابدا عن دینی  "وطواف دومش با اهدای دست چپش تکمیل شد. عباس بن علی علیه السلام هم چنان می چرخید تا اینکه تیر بر چشمانش نشست . دل سقا می لزرید چرا که می تر سید این تیر مانع دیدار یارش گردد باز هم استوار پیش می رفت یار را بهتر از طواف های قبلی می دید که طواف چهارمش با نشستن تیری بر مشک ،رنگ و بوی نا امیدی گرفت آسمان در پیش چشمانش سیاه شد . خدایا رقیه ام ! سکینه ام ! علی اصغرم ! منتظرند من بی مشک به خیام حرم نخواهم رفت . مسیر طوافش را تغییر داد به سمت دشمن بر گشت سرش به زیر بود وطواف پنجمش را با پذیرفت عمود آهن به پایان رساند . وسوال ذهن مادر ش ام ام البنین که مگر می شود عمود اهن برسر رشیدم فرود آید ..؟را بی پاسخ نهاد. ساقی دشت کربلاخود به معشوق نزدیک تر می شدوطواف آخرش را انجام داد.. اللهم عجل لولیک الفرجش را همان جا پشت مقام نخل های کربلا وزیر ناودانی از باران تیر  از خداخواست . آری عباس بن علی علیه اسلام در طواف آخرش به حاجتش رسید ومعبودش را در سیمای یار دید .در سیمای یاری که با ناله  دست تان جدا شده را را می بوسد گویی که پاره های قر آن را از زمین بر می دارد و برای همیشه شد باب الحوائج تاریخ.


برچسب‌ها:
[ شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
یاران خورشید"جوان تر از همه"

بسم رب المهدی

این جای واقعه که می رسیم دیگر قلم را یارای نوشتن نیست. گویا او نیز می داند که چه باید بنگارد. بشکن، بشکن بغض خود را ای قلم. باشد که نقشی بیندازی بر روی این صفحه.

چه سخت و جانگداز است ترسیم وداع حسین(ع) و جوان رشیدش. همو که گویا پیامبر است درروی و خوی. او که چهره زیبایش غم از دل پدر می ربود و حسین می بالید به علی پیامبر گونه اش.

و حال موقع پریدن کبوتری دیگر است. حسین جوان خود را برای شهادت آماده می کند و خطاب او می فرماید: علی جان! به سمت میدان برو باشد که شمایل پیامبر گونه تو سبب شود تا سلاح بر زمین بگذارند این مردم غافل.

آری نخستین فدایی از بنی هاشم وارد میدان وضال شد. "انا علی بن الحسین(ع) ما و خانه کعبه به پیامبر خدا سزاوار تریم. به خدا سوگند فرزند فرو مایگان نباید بر ما حاکمیت یابد."

گویا پیامبر است که وارد میدان شده است. مگر می شود...!!!

این محمد رسول خداست...!!!

علی می تاخت و یزیدیان سراسر ترس و حیرت را توان مقابله به او نبود. اما ناگاه....

حسین به چشم خود دید یال خونین اسب را . آنگاه که علی با خون خود حنا می بست. آرام آرام به سوی قتله گاه پیش می رفت به گمانم دیگر او را یارای قدم برداشتن نبود. بر بالای سر علی رسید و آرام نشست. گویی کوهی فرو می ریزد. گویی آسمان تیره و تار می شود. با دستان لرزان خود خون از سر و روی علی بر گرفت و نجوا کرد: دنیا پس از تو نباشد. بعد از تو خاک بر سر دنیا. خم شد گویا برای بوییدن گلی یا برای یافتن گوهری. و این حسین است که صورت بر صورت علی اکبر نهاد و زینب علی، عقیله بنی هاشم ؛ که هر گز کسی او را در بین نامحرمان ندیده نوحه کنان بر سر علی می شتابد.تا مبادا حسین به همراه علی پرکشیده باشد.

دور باد از سرزمینتان برکت، خدا بستاند از شما آرامش را، خدا شما را بکشد. چه قدر بر خدا و هتک حرمت رسول خدا جری شده اید. اف بر تو ای دنیا. مرگ بر شما ای خائنان کوفی. آخر دیگر شما را هلهله در پیش چشم دل داغدار پدر چه کار؟!

حسین برخاست همچون کبوتر شکسته بال. "احملوا اخاکم. برادرتان را به سوی خیمه برید. " این قرآن ورق ورق شده بود با پیکری قطعه قطعه و چاک چاک که بر دست جوانان بنی هاشمی به سوی خیمه شهدا روانه شد.

 و کنون ما که از نسل علی اکبر حسینیم در آرزوی آن روز نشسته ایم که در رکاب امام عصرمان در زیر لوای یا لثارات الحسین اربا اربا به وصال معشوق دست یابیم.


برچسب‌ها:
[ جمعه ٤ دی ۱۳۸۸ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
یارن خورشید"آماده تر از همه"

بسم رب المهدی

 آسمان گلگون است . به راستی خورسید از برای چه این گونه می سوزد ؟  انگار گلوی زمین را بغضی گرفته است.

 های ای زمین وزمان شما را چه شده ؟چراهیچ کس را یارای سخن نیست .؟بی تابی فرات از برای چیست که این گونه متلاطم است . گویا در نینوا حادثه ای رخ خواهد داد . این را نخل های صحرا به من می فهمانند .

به آن طرف دشت می نگرم این حسین علیه السلام است که برای وصال آماده می شود . وداع می کند واز به سمت میدان روانه می گردد. اما... باز بغض خیام  شکست و امیر دل ها بازگشت: " زینب جان !شما را چه شده  مگر نخواسته بودم صدای گریه تان را دشمن نشنود ."

-"آری برادر جان . اما آن گاه که زمزمه صدای هل من ناصر ینصرنی شما به گوش ما رسید . طفل شیرخوار... .

رباب به زینب چشم دوخت وطفل خود را به او سپرد . وزینب به سوی برادر روانه گشت .  حسین علیه السلام به طفل خود می نگرد . آری این آخرین سرباز اوست که آماده می شود برای اتمام حجت بر این قوم ظالم . علی اصغر در آغوش پدر به سوی میدان به پیش می رود. وحسین ندا داد ای قوم شما را که سر جنگ با این طفل نیست . و سخن می گوید تا مگر هدایت یابد کسی .

وجدان سپاه عمر بن سعد متزلزل شد . آخر مارا به طفل چه کار؟ ما که با او سر جنگ نداریم .وعمر بن سعد نگران دستور داد به حرمله ملعون که ... .

 آه !حق داری ای آسمان به گمانم سرخی تو از خون علی است . ای خورشید بسوز و خاموش شو که دیگر پس از این روشنایی تو به چه کار آید؟ای زمین بغض خود را بشکن وفرات را در خودفر بر . آخر او را برای چه روان بودن . وآی تو ای تیر سه شعبه تو را به بوسیدن گلوی طفل حسین علیه السلام چه کار ؟ تو و داغ دار کردن دل رباب، آخر برای چه ؟

اما می دانم ، می دانم که تو را جای سرزنش نیست . آری می دانم که تنها آرزویت این بود که ای کاش چون خنجر ابراهیم که نبرید گلوی اسماعیل را تو هم خطا روی و بوسه گاهت حنجر علی نمی بود. اما... علی اصغر حجتی دیگر بود برای این قوم ستمگر . روزی خواهد رسید که گلوگاه حرمله را نشانه بگیرد منتقم خون حسین علیه السلام .

آری فردا عاشقانه تر ناله می زنیم این الطالب بدم مقتول بکربلا؟ را در دعای ندبه مان . ای خونخواه خون خدا دیگر فراق بس است ،باز آی که دیگر این داغ را جای تحمل نیست  .


برچسب‌ها:
[ پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
یاران خورشید"مشتاق تر از همه"

بسم رب المهدی

غم  چهره اش را فرا گرفت . به طرف خیمه ای رفت ودر گوشه ای نشست . آخر چرا عمو به من اذن میدان نمی دهد . ناگاه به خاطر آورد سخنان پدر را ." قاسم جان ! روزی خواهد رسید که غم بر تو غلبه می کند . آن گاه این نامه را بخوان .نزد عمویت برو . وبر او اصرار کن.بر تو باد به یاری او. مبادا در آن هنگام او را تنها بگذاری ."

روانه شد به سمت خیمه ی حسین علیه السلام . "عمو جان من دیگر تاب ماندن پس از علی اکبررا ندارم . مرا اذن میدان ده . آخر این آخرین سفارش پدرم بود." و آن گاه  نامه را به دست حسین علیه السلام  داد . حسین علیه السلام با چشمانی بارانی به برادر زاده خود نگریست  .و اذن میدان داد ابن المجتبی علیه السلام را.

نوجوانی به سان پاره ماه به میدان شتافت . گویی شهامت حسنی بر او چیره شده بود که این گونه می تاخت . وانگار مقدر شده بود هلاکت این قوم کافر به دست حیدری او . که ناگاه ... فریاد یا عماه! مرا در یاب . نینوا را در برگرفت . و حال این حسین علیه السلام است که بر بالین برادر زاده خود می شتابد . آری قاسم ابن الحسن بر دامان عمو جان سپرد.و شاید عبدالله نیز از برادر آموخته بود پاسداری از امام زمان را . آن گاه که عمو خود را بی یاور دید در میان حلقه دشمن . آن گاه که تاب نیاورد غربت عمو را . ودر آخر در آن زمان که دست خود را سپری برای عمو کرد ودر آغوش گرم حسین علیه السلام جان داد. آری دو کبوتر سپید امام حسن علیه السلام  این گونه پاسخ دادند ندای حسین زمان شان را و. در آن زمان که صدای هل من ناصر حسین علیه السلام در صحرای کرب وبلا پیچید ، در آن زمان که کر شده بود گوش حق شنو خائنان کوفی  ، چه زیبا لبیک گفتند ندای امامشان را.

وحال تو ای منتظر حسین زمانه! . اگر هنوز هم در انتظار بانگ یا اهل العالم نشسته ای تا لبیک گویش باشی  . اگر خود را فدایی راه مهدی ارواحنا له الفداه که ادامه دهنده راه حسین علیه السلام  است می دانی واگر با تمام وجود راستی گفتارت را در اعمال ورفتار درک می کنی . پس دل خوش دار بر آن لحظه ای که به یاری اش خواهی شتافت . دل خوش باش چرا که ...وعده خدا حق است  .


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
یاران خورشید "آزاده تر از همه"

 بسم رب المهدی

از دارالاماره بیرون آمد. شهره قدرت وشجاعت در میان کوفیان ، با دلی افسرده و سری به زیر افکنده بر دیوار شهر تکیه زد . سردار سپاه ابن زیاد به فرمان او تا لحظاتی دیگر عازم نینوا بود. دلش می لرزید. اما به راه افتاد . ناگهان ندایی را شنید. "تورا به بهشت مژده می دهم "برگشت . کسی را ندید . دوباره بانگ برآورد ."تو را به بهشت مژده می دهم "این با ر باسرعت بر گشت . اما ...هیچ کسی نبود . آهی از نهاد سینه کشید . وندای درونی اش را می شنید که می گفت :من که برای آوردن فرزند رسول خدا برای بیعت به یزید می روم . چه مژده ای برایم هست ؟بنا بر کدام قانون عشق ووفا می توان مرا مژده داد ؟

گام هایش را گاه تند وگاه آهسته بر می داشت . مسیر جنگ با وجدان را تا انتهای حضور حسین بن علی علیه السلام در مقابل پیمود .

دهانه هر دو اسب به هم می رسید .سردار سپاه کوفیان در برابر پرچمدار احیای دین رسول خداصل الله علیه وآله وسلم.

حربن یزید ریاحی که از آتش وجدان در تب وتاب بود . اولین لرزاننده دل علی اصغر گشت .وامیر دلها که از حال او وسپاهیانش خبر داشت ، به یاران فرمود تا در اختیار بگذارند آب هایی که ذخیره شده بود برای روز مبادا. کنون وقت اقامه نماز است و حر وسپاهیانش آماده نماز گشتند به اقامت امام زمانشان .

وحال این حر است که تقاضایی دارد از حسین بن علی علیه السلام . حسین جان، راهی را بجز مسیر کوفه در پیش گیر تا من هم دلیلی برای دست گیر نکردن شما داشته باشم، نزد پسر زیاد . وفرزند رسول خدا راهی  دیگر را در پیش گرفت . اما ... آری ابن زیاد که در سیمای حر شعله حمایت از امام را دیده بود . قاصدی فرستاد ودستور توقف را صادر کرد . و آن دشت سوزان مقصد نهایی یاران حسین علیه السلام گشت . اما برای توقف حسین ویارانش علیه السلام چیزی نیاز بود. آری لحظه ای  به خود آمدن ... که با جلو گیری حر از حرکت یاران ثار الله شروع وبا جمله ی "ثَکَلَتکَ اُمُکَ ماتُرید؟"ابن زهراسلام الله علیها به پایان رسید.

 پشت خیمه های سپاهیان تازه نفس عمر سعد ایستاده بود . و در فکر چند روزگذشته. آن گاه که بر دیوار های دارالاماره تکیه کرده بود . ندای وجدانش دوباره وجودش را متلاطم ساخت: حر! ، با چه کسی سر جنگ داری ؟فرزند رسول خدا! به چه جرمی ؟. آیا جز به جرم فرزند زهرا وعلی سلام الله علیهم بودن ؟  برخیز تو ازجنس  این مردمان نیستی ؟ از همان زمان که حر نام گرفتی ، این گونه برایت مقدر شد .

به خود آمد . شاید هم به خود آوردندش . این بار گهی تند گهی کند نمی رفت . شتابان می تاخت . باقدی استوار ودلی لبریز از عشق . اما، آیا حسین فاطمه سلام الله علیها همو که سد راهش گشتم . همو که نمک وفایش را خوردم ونمک دان شکستم . همو که دل یارانش را با یک فرمان توقف لرزاندم. همو که شهر مدینه را در فراقش نهادم آیا ... آیامرا خواهد پذیرفت ؟ آیا این دل ترک خورده من را ، راهی برای ترمیم هست؟... .

 آری ای آزاده سپاه حسین علیه السلام  بدان که سرور آزادگان تو را خواهد پذیرفت .و در وصف تو بر بالین شهادتت این گونه خواهد فرمود :"همان گونه که مادرت تورا حر نام نهاد ،در دنیا آزاد مرد و در آخرت سعادت مند خواهی بود."

ای آزاد مرد  سپاه حسین علیه السلام ما را دعا کن . دعایمان کن چرا که سال هاست قلب و دل نازکمان از فراق امام زمانمان شکسته و از آن خون فراق جاری است . وما هم همچنان منتظر آن سربند سپیدی هستیم تا به دست مولایمان التیامی بر زخم دلهامان باشد، آن گونه که سر بند ی که حسین بر پیشانی ات بست . موجب آرامش خاطر تو گشت .  


برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ هم عهدان منتظر ] [ نظرات () ]
پاتوق عمارها ، اخبار ، صالحون