بسم رب المهدی

بسم رب المهدی

امروز اربعین است . یاد آور عاشورای حسین وحسینیان و احیاگر درس های عاشورا . امروز روز خون گریستن دل ها و اشک ریختن دیده هاست . امروز روز زینب است .پس یک اربعین فراق واسارت. امروز فصل گریستن دوباره بر شهدای مظلوم آل الله و بهار اشک باریدن بر خاک پاک کشتگان بی کفن دشت نینواست. امروز بغض عاشورا می شکند واربعین را رنگ ماتم می دهد .
گویا امروز مهدی هم در کر بلا ست .و منتظران رو به سوی کربلا ندبه می خوانند و این الطالب بدم المقتول بکربلا سر می دهند. امروز زیارت اربعین زینت بخش محفل ندبه مان است. و دل شکستگان از هجر مولا دم می زنند : باز هم آدینه آمد ولی مهدی کجاست ؟
بسم رب المهدی

اینجا تهران است صدای قلب ایران ... ساعت نه وسی دقیقه . امروز روز آزادی پرستوی وصال. وخوشید از پشت کوههای ظلم وتبعید بیرون می آید . ناقوس کلیسا، گل بانگ اذان مناره ها، سوت قطارها، زنگ مدارس درست حدس زده اند. روح الله می آید . مردی از جنس نور ، که بهار رابرای زمستان ایران به ارمغان می آورد . روح خدا آمد و دفتر شب را با دست نورانی اش ورق زد .
آری با حضور تو تمام گلهای ملت وضو ساختند تا روز های بدون حضورت را قضا کنند. و فجر فرخنده ی انقلاب پایدار خواهد ماند و همواره روشن تر از همیشه خواهد تابید . هرچند که کوردلان نخواهند ونپسندند .
وای آفتابی ترین ،نعمت بی پایان محبتت را ذره ذره جمع می کنیم تا در بهار موعود به گل نرگس هدیه دهیم .
بسم رب المهدی
و کنون از شیعه می گوییم،از غربتش،از سالهای سال دلواپسی و انتظارش، از جستجو ها و بیابانگردی هایش، از دست بیعت با غدیر،از عدل و احسان و وقار، از انحنای ذوالفقار علی علیه السلام و نبرد تیغ عریان. از لحظات شیرین وصال عاشق و معشوق و از... .
آری، شیعه ای که هنوز هم رنج نامه هایش گشوده است و در صفین ها و نهروانها تکرار می شود. و آن گاه که شیعه با علی عدالت را به دنیا می فهماند در مقابلش صف آرایی کردند صفیان و نهروانیان. ابوسفیانی هایی که دیگر در زیر پرچم شرک نبودند امّا قرآنِ بر سر نیزه هایشان گویای نیّت هایشان بود. آنان که نقاب کفر نداشتند اما صف آرایی هایشان درون هایشان را فریاد می زد.
دل باختگان به دنیا که دل علی علیه السلام را به رنج آورده بودند و با حکمیت روح علی علیه السلام را آزردند. آن گاه که در صفین به بهانه ی فرمانروایی شامات جنگ برافروختند و در آخر ادّعای حکمیت کردند. آخر مگر آنان را علی علیه السلام کافی نبود که حکم خواستند. گفتارشان این بود که با قرآن سرجنگ ندارند(قرآن برایشان کافی است) اما مگر نمی دانستند که قران ناطق خود علی علیه السلام است...؟!
و در گنجینه ی یاران وفادار علی علیه السلام بودند خواصی چون عمار یاسر . او که از نای حق گوی خود فریاد بر می آورد و روشنگری می نمود.
" آری، مسلمانان آگاه باشید و حقیقت را بفهمید. مبادا صواب را در ناصواب و حق را در باطل گم کنید. حق کیست؟ راه صواب کدام است؟ غدیر را به یاد آوردید. محمّد صل الله علیه و آله را. سالهای سال رنج و سختی برای حفظ اسلام را. علی علیه السلام و خندق را.( ضربت علی یوم الخندق افضل من اعمال امتی الی یوم القیامة) علی و دژ خبیر را. اُحد و ندای( لا سیف الّا ذوالفقار لا فتی الّا علی را) به یاد آرید بارش کرامت در کویر کوفه را. خار در چشم و استخوان در گلو را. به یاد آرید و حقیقت را گم نکنید. تا مبادا اسلامتان را به یغما برند."
و حال عمارها باید بپا خیزند برای یاری اسلام. برای یاری مهدی علیه السلام منتظَر. برای یاری علی زمانه. برای حقظ انقلاب و فراموش نشدن خون دلها و خون شهدا. و اکنون لبیک گویید که علی زمانه فریاد می زند: أینَ عمار...
بسم رب المهدی

و امروز تمام مدینه خیره است به سرزمین ابواء. آری چشم تمام آسمانیان به خانه صادق آل طه علیه السلام دوخته شده است و فرزند حمیده ،کاظم آل محمد دیده به دنیا می گشاید. همو که غضب از حلمش خشمگین می شود و صبر ازاو بی طاقت می گردد . موسی کاظم اب الرضا ، پاسدار دانشگاه جعفری، وارث دانش پدر و صاحب فضل وکرم . او که با یک نگاه ولایی اش دلهایی را اسیر صفا وعبودیت خود می کند و کرامت وسخایش شهره ی اهل دل است . وتوصیف دیده ها از کاظمینش این گونه است که:" بهتر زجنت است حرم با صفای تو ".
وکنون تمام جان هایی که تشنه حرم توست لب به سلام می گشاید .سلام برتو ای وارث نیکان، سلام بر تو ای باب الحوائج نیازمندان . سلام بر سجاده ای که از اشک خیس می شود، سلام بر زمینی که پیشانی بر آن می نهی، سلام بر دست هایی که به در گاه خدا می گشایی و سلام بر مرقد نور افشانت که آسمان تیره عراق را روشن ساخته است .
مولایمان کنون برسا ن عرض سلام این چنینیمان را به صاحب دلهایمان مهدی زهرا علیه السلام :" سلام بر امام غریب دور از وطن که غائب است از دیدگان کسان خود که موتور است بابیه ، می گیرد خون پدرش را ." او که خودت در وصفش فرمودی :"پدرم فدای او که چهره زیبای گندمگونش براثر تهجد وشب زنده داری به زردی گراییده پدرم فدای کسی که شب هایش را با مراقبت از ستارگان (مواظبت بروقت نماز ومناجات ) در حال رکوع وسجود به صبح می آورد." آری برسان سلاممان را تا برایمان دعا کند وطوبی لشیعتنا در وصفمان به حقیقت جاری گردد همان مژده ای که فرمودی : "وخوشا به حال شیعیان ما ، آنان که به رشته ولایت ما چنگ می زنند و ثابت واستوارند بر موالات ما و بیزاری وبرائت می جویند از دشمنان ما . همان هایی که از مایند و ما از آنهاییم .آنها که ما را به امامت برگزیده اند وبه پیشوایی ما راضی اند . وما بر گزیده ایم آن ها را به عنوان شیعه خویش وپسندیده ایم آن ها را این گونه . طوبی لهم ...خوشا به حال آنان به خدا سوگند آن ها در روز قیامت با ما ودر کنار مایند." و این زیباترین تاج افتخاری است که بر سر شیعه نهاده شده است .
بسم رب المهدی
فضای خرابه را ابر غم پوشانیده. همه ساکت اند. و در سکوت پر حرف خویش سرشک غم می بارند. شب است اما شب شهر شام سیاه تر از همه ی شب هاست. گویاه ماه و ستاره در آسمان آن شهر مضایی ندارد. اما نه اشتباه می کنند ماه و ستاره ها همه در زمین اند.
خرابه ستاره باران است. و همه ستاره هایش اندر فراق ماه با هم عهد بسته اند تا صبح حتی یکبار هم چشمک نزنند. برگردن تمامی ستاره ها مدال حلقه ی اسارت قرار گرفته است. همه سر بر آسمان پر ابر دلشان نهاده اند و خدا خدا می کنند خدا هلال زینب را برساند آری آنها خدا خدا می کنند اما آرام. اشک می ریزند اما آرام. می سوزند چون شمع اما آرام. آرام تر از حَسنینِ غریب مدینه از فراق یاس کبودشان. یاس کبود ... آری خرابه شام نیز گلستانی است از یاس های کبود.
و در میان این یاس ها گلی است غنچه تر از همه. کبودی های بدنش دل زینب عقیله ی بنی هاشم را سوزانده است. دل نازکش تاب نیاورد. سکوت در خرابه، نیاوردن نام بابا در حضور نی دارها، تحمل فراق هم بازی اش علی اصغر، و هزاران قانون سخت دیگر درون شیشه نازک دلش جا نمی شد. و بالاخره ترک برداشت اما اینبار ترک های دلش عمیق تر شده بود. آسمان ابری نبود اما باران می آمد. باران اشک بنت الحسین زمین خرابه را خیس کرده بود. – عزیز دل برادرم! میوه دلم! رقیه ام! چه شده که این چنین بغضت را شکستی؟ شاید دوباره عطش درونش را می سوزاند؟ آیا گرسنه بود؟ نکند دوباره زخم پاهایش ... .
خاک نشینان عرش به خروش افتاده بودند. یکی از روزهای شیرین وصال مدینه می گوید. یکی وعده ی دیرینه ی انجام نرسیده ی مسافرت را می دهد. یکی لباس های کوچک مسافر شش ماهه را آورده است اما نه گویا دل سوخته ی آن یاس کبود را، دل سوخته ی مادر علی اصغر هم نمی تواند آرام کند. زین العابدین چشم هایش را می گیرد و زینب پاهایش را مرهم بی یاوری می گذارد. یاس گلستان حسینِ فاطمه علیه السلام آرام شد. طشتی آوردند ورویش را پوشانده اند. باز هم طشت. خاطره ی خوشی از آن نداشت. چشم هایش را خیره کرده بود. و از سوز دل گشنه و تشنه نبودنش را به عمه می گفت. و زینب که اینبار نمی دانست چه باید کند تنها سکوت کرده بود. – عمه جان! گرسنه ام نیست. فقط دلم تنگ شده. و با صدای ضعیف تر از همیشه گفت: بابایم را می خواهم. - عمه جان! مگر نگفته بودی بابایم در سفر است ببین که بابا آمده. ببین بالاخره جوابم را داد. آری آن یاس کبود و باغبان سر بر آغوش هم از رنج های پنهان فراق گفتند. گلهای نیلوفریِ جسمشان را که با شبنم عطش عجین شده بود تقدیم یکدیگر کردند و یاس از خارها و علفهای هرز سر راهش گفت و باغبان از ... . تمام شد! انگار همه چیز تمام شد. دیگر صدای گریه نمی آمد. پاهای پرآبله رقیه خوب شد. و رقیه ... . آب شد. و در زمین جاودانگی فرو رفت.
وای خدای شمع پرور گلهای شمع دانی باغبان باغ و خزان انتظار ما را برسان چرا که دلهای ترک خورده ی ما هم چون رقیه منتظر است اما ...
بسم رب المهدی

آسمان مدینه ستاره باران است از یمن ورود قدمهایش. امشب در آسمان دلهای بنی هاشم ستاره ای می درخشد که روشنی بخش چشمان سجاد علیه السلام است. و نخستین امام علوی و فاطمی پنجمین گوهر امامت در دامان ام عبدالله دیده به جهان می گشاید. تا کوچکترین راوی کربلا باشد. آری باقر العلوم گشاینده ی درهای دانش به روی مردم، فروغی که از خاندان نبوت روشنی بخش جامعه بود در وجود شکافنده ی دانش تجلی یافت و سلامی که جابر از زمان پیامبر به او رسانید گویای این وجود برکت خیز است. که کنون نقد شیعه میراث گرانبهای اوست و همین است فخرشیعه که پیرو مرام و عترت حضرت محمد بن علی علیه السلام است.
و حال می خوانی وصف مهدی موعود را از زبان گهر بارش. او که در آن هنگام که کمیت اسدی اشعاری را از قائم آل محمد می خواند به همراه آقازاده اش - امام صادق علیه السلام – گریست. و برای کمیت دعا کرد آن گاه که می خواند؛ چه وقت حق شما آشکار خواهد شد؟ چه وقت مهدی شما قیام خواهد کرد؟ و فرمود:" قائم است که جهان را پر از عدالت می کند و قلب شیعیان ما را روشن می سازد."
« فَلا اُقسِمُ بِالخُنَّس؛ قسم به ناپدید شونده ها »
پس فرمود:" او امامی است که از دیده ها مخفی می گردد و چون ستاره ای فروزان ظاهر می شود. آن گاه در شب تاریک می درخشد."
و این از بشارت هایی است برای رسیدن به موعود. در آن زمان که فرمود:" ای امّ هانی، دیدگانت روشن می شود اگر زمان او را درک کنی." آری! و اینگونه فرمود برای تو ای منتظر راستین:" برای او دوران غیبتی است که گروهی در ان گمراه می شوند و گروهی هدایت پیدا می کنند. خوشا بحال کسی که آن روز فرخنده را درک کند."
بسم رب المهدی
اهالی شهر همه جمع شده بودند گویا خبر مهمی در راه است شاید هم شخصیت مهمی به این شهر خواهد آمد اما نه ...
کمی بیشتر دقت کمی می بینی گویا آن شخصیت چندان هم برای اهل این شهر مهم نیست را دامن هایشان پر از سنگ است عده ای هم بر پشت بام خانه ها تا توانسته اند سنگ جمع کرده اند و منتظر ایستاده اند پچ پچ اهالی شهر ورود تعدادی اسیر خارج شده از این را می رساند اسیر خارجی؟! عده ای هم برزبانشان لعنت بر آن از دین بیرون شده ها جاری است ...
صدای زنگ کاروان می آید اما اهالی شهر دیگر پچ پچ هم نمی کنند گویا اتفاق بسیار سنگینی فضای شهر شام را گرفته است آری چشمهای مدوّر آنها هجده سر بریده بر بالای نی را می بینند یکی خورشید است و دیگری قمر همان خورشید. یکی ستاره است و دیگری برادر شش ماهه اش. یکی مؤذن است و دیگری ... پشت سر این انوار طاهره ی سر به فلک کشیده خاندان نور وحی در راه اند همه زن هستند و فقط یک مرد قامت استوار و دل خسته از رنج تلخ روزگار کوفه و کربلا است همه با یک زنجیر به هم وصل شده اند بر شترانی بدون محمل سوارند.
آری دروازه ی ساعات ورود خاندان پیامبر و شهادت را امروز در خود دید و مردم که درس مهمان نوازی معاویه را به مشتی سنگ و شربتی زهر کینه را نا باورانه جواب می دادند آری آنها که چندین سال است طبق بخشنامه ی ننگین معاویه نام علی را ابتدای تمامی خطبه هاشان با لعنته الله همراه ساخته اند و زخم کینه ی صفین آنها هنوز مرحم نخورده است با پیشانی هایی پینه بسته از سجده های طولانی و دستهایی خسته از چرخاندن تسبیح این بار نیز قربة إلی الله سنگ می زدند.
کاروانیان سخت دل آزرده اند از کوفه آمده اند شهری که سالها پدرشان علی درس توحید را با محبت اهل بیت به آنها داده بود اما جواب کوفیان را دیدند که چگونه ظالمانه حرف زدند و نتوانستند از زبان زینب عقیله بنی هاشم بنت علی جز « ما رأیتُ إلاّجمیلا » را بگیرند آری کاروان که هنوز زخم کوفیان آزارش می دهد در شام، شب سیاه فراق بیشتر به سراغش آمده است فراق همانها که روزی جسمشان مایه ی آرامش 84 زن و فرزند بود و حالا سرشان همانها که روزی زانوانشان زیر قدوم بانوی دو عالم برای سوار شدن بر محمل بود و حالا چشمهای از خجلت بسته شده ی شان.
آری چشمهای کاروانیان به سمت اهالی کینه صفت شیطان سوار شامی بود و نه به زمین پست و ناهموار و پراز سنگ آنجا. آنها چند ماه است چشمشان به سمت خورشید های شب تارشان عزیزهای دلشان و جوانهای با غیرتشان نشانه رفته است. و یزید که گویا این را فهمیده بود این بار در مجلس خود با طشتی از همان سر به استقبال فرزندان پیامبر فتح مکه رفت و برای گرفتن جان رقیه همان یک تصویر کافی بود ....
آری این جا همان شام است همان شامی که زین العابدین درباره ی آن می گفت الشام الشام ...






